سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یا حسین






نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بین صدا گم بود و آتش

بجای تسلیت با دسته ی گل

هجوم قوم هیضم بود و آتش


***

گرفتی از مدینه گفتنت را

دریغ از من نمودی دیدنت را

ولی با من بگو ساعت به ساعت

چرا کردی عوض پیراهنت را


***

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 24 فروردین 91 توسط محمدرضا غفارزاده




ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
ای کاش فدک این همه اسرار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این بود
ای کاش که درب خانه مسمار نداشت




عشق یعنی دل سپردن در الست از می وصل الهی مستِ مست
عشق یعنی ذکر ناموس خدا یا علی گفتن به زیر دست و پا
عشق یعنی جلوه صبر خدا شرم ایوب نبی از مرتضی
عشق بر دلداده فرمان می‌دهد عاشق جان داده را جان می‌دهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق یعنی انقلاب فاطمه از کبودی چشم تار فاطمه
عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه


 


آن زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان


و آن مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان


دل من در ژی یک واژه ی بی خاتمه بود


اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 فروردین 91 توسط محمدرضا غفارزاده





بهاری دیگر، آغازی دیگر "بهار" جشن طبیعت است طبیعت زیبایی که آدمی را مسحور می‌کند به طوری که از سخن گفتن بازمانده و حرف هایش ناگفته در ژرفای جانش باقی می‌ماند.
"بهار" دمیدن روح حیات در کالبد طبیعت و فروردین فصل جریان خون است در شاهرگ هستی، سال به پایان خود نزدیک می‌شود، روزها، ماه‌ها درپی هم می- گذرند و سالها از راه می‌رسند و این قصه که نامش زندگی است، همچنان ادامه دارد.
 



طبیعت پس از گذران دوره‌ای سرد و بی‌محصول، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می‌شود پس انسان هم باید به عنوان یکی از مخلوقات الهی به همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.

تاریخ آغاز مراسم عید نوروز را به پادشاهی جمشید نسبت می‌دهند، در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز به عنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه‌های مردم اجرا می‌شد و امروزه نیز گرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی نوروز کاسته شده اما به نظر می‌رسد جشن نوروز از ایران جدایی ناپذیر است.
 



ایرانیان قدیم برای استقبال از سبزی بهار،
? 25روز مانده به فروردین، بر ? 12ستون خشتی یا سنگی سبزه می‌کاشتند.


آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد نور و روشنایی و شفافیت است، معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره هفت سین هست که نماد نطفه و باروری و زایش است و در اساطیر ایران، جهان تخم مرغی شکل است، آسمان چون پوسته تخم مرغ و زرده‌اش نمودار زمین است، ماهی زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی است.



... و اما، حکایت نوروز عمل کردن به فلسفه نو کردن افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده زندگی کنیم.



با فرار رسیدن بهار و بیدار شدن زمین و گیاهان خفته با نفس روح بخش الهی فرصت مناسبی برای دیدن خویشان و بستگان است که این نیز یکی از نشانه‌های اخلاق و سنن مرضیه اسلامی و انسانی است.






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 فروردین 91 توسط محمدرضا غفارزاده



حجت الاسلام احمد اسلامی
سالهای برداشت کشت بذر هجرت و جهاد در رسیده بود، ماه مور پیروزمند نیروی اسلام در پایگاه اصلی شرک و کفر در شکل «عده القضاء» لبار بهار فصل رویش سبز گلستان نبوی را خبر داده و نشان می‌داد.
مکه که تا آن زمان به عنوان عمده‌ترین کانون حکومت کفر و شرک در جزیره العرب تعریف می‌شد و همه اردوگاه‌های ورشکسته و فروپاشیده نفاق و الحاد چشم امید بدانجا بسته بودند. در پی دیپلماسی متحرک و فعال پیامبر(ص) و به دنبال مانور نظامی نیروهای اردوگاه اسلام، بی کمترین مقاومتی دو سوی مسلمانان آغوش گشوده و استقبال می‌کند و معادله قدرت را در سطح منطقه و تا حدودی نیز در سطح دنیای آن روز به نفع حرکت اسلام و نظام نبوی دگرگون می‌سازد و فصل سبز رویش اسلام در جان جهان آن روز را به نمایش می‌گذارد که:
«
اذا جاء‌ نصرالله و الفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا فسبح بحمد ربک ...»
بامداد این بهاران، گلستان نبوی در تماشای ریزش رنگین کمان زیبایی‌ها از آسمان آبی رنگ عشق علوی است که زمین خاکستری را لاله‌گون می‌سازد. آری در چنین بهارانی، نسیم برآمده از کرانه دریای معرفت، شمیم عطر دل انگیز محبت را پراکنده و دیوان عصمت را گشوده و صحیفه رسالت را ورق زده و آن رنگین کمان زیبایی را در گلبرگ هدایت به اهتزاز آورد و شرط داشت برداشت نبوی را ترسیم و به نمایش گذارد.
چه آنکه بانوی بزرگ اسلام زینب کبری(س) ولادت یافت.
باری «زینب» (س) متولد شد.
چهار ساله بود که در سال 11 هـ پیامبر(ص) در می‌گذرد و او شاهد بحران سیاسی و انحراف رهبری و ستم‌زدگی پدر می‌شود و پس از گذشت زمانی بس کم و کوتاه به استقبال رنج و شهادت مادر بزرگوارش زهرای مرضیه (س) می‌رود.
از آن پس با گذر از دوره بیست و پنج‌ساله درد اندوه سکوت امام و رجعت امت و در حالی که هنوز شیرینی اقبال و استقبال مردم را در آن بیعت عمومی بخشیده بود، دیگر بار به تماشای صحنه‌سازی غوغاسالاری بحران آفرینی و کارشکنی احزاب و گروهکهای حسدورز نابخرد و قدرتمدار کینه توزی می‌نشیند که روغن چراغ خردشان سوخته و نیروی درک و شعورشان ریخته و توانایی تحرک و پویایی همراه با زمان را از دست داد و هم‌انگیز همه را و همه جا را خاکستری می‌بینند و سودای بدویت قبل از مدنیت را در دل دارند.
چهار سال و اندی بدین گونه سپری می‌شود و در حالی که 35 بهاراز عمرش می گذرد رمضان سال 40 شاهد شهادت پدر می‌شود.
از آن پس، نظاره‌گر انواع بازیگری ها و دسیسه‌کاری‌های حزب اموی و احزاب همسوی آنان علیه برادر بزرگش می‌باشد و تا سرانجام در انتهای نه سال تکرار ترجیع بند مظلومیت شاهد شهادت امام مجتبی(ع) را در آغوش می‌گیرد.
قهرمان قصه پر غصه و غم انگیز ما در حالیکه چهل و چهار ساله است، یک دوره دهساله اعمال فشار و ایجاد تنگناهای همه جانبه امویان علیه علویان را نیز تحمل کرده و تا بالاخره در گاهیکه نیمه دوم از دهه ششم عمرش را آغاز می‌کند به استقبال از گزینش مسئولانه هجرتی کارساز می‌رود.
رجب سال 60 هـ در پی ایستادگی امام حسین برابر بیعت خواهی خلیفه وقت از میان گزینه‌های فراروی همراهی برادر و امام خویش را مسئولانه می‌پذیرد و در ادامه آن همه رنج ، رنج هجرتی سرنوشت ساز و تمدن آفرین را نیز پذیرفته و تحمل می‌کند.
حکومت مدنیت ساز آن شاه بیت غزل عشق و عرفان که از پایگاه خانه رسول آغاز شده با گذر از خانه خدا پس از ششم ماه سیر و سفر، سرانجام در بستری از رنج و درد و خطر در پایانه کربلا به بار می‌نشیند.
کربلا پایانه است اما نه به معنی موقت و ایستگاه بلکه به عنوان معبر و گذرگاه،‌چه آنکه کربلا یک تاریخ است و تاریخ معبر است.
حضرت زینب از آن پایانه غمرنگ شهادت، باند پرواز معراج‌وار می‌سازد و در حالی که در نیمه دوم دهه ششم عمرش کوله‌بار اسارت را بر دوش گرفته پرچم مرجعیت حرکت امت را در بستری از هجران به اهتزاز درآورده و بر آن است تا با گذر عزتمندانه از خرابه‌های کاخ اموی شاعرانه‌ترین غزل عرفان را از بلندای تاریخ، برای همگان به ویژه آیندگان ترنم کند که:
قوم دیگر می‌شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا
سنگ اندر راهشان گوهر بود زهر اندر کامشان شکر بود
بدینسان دیوان زندگی زینب کبری(س) مثنوی رنج ستیز و ترجیع بند حدیث مظلومیت و ترکیب بند مقاومت و قصیده زیبایی و رهایی است که شاه بیت غزل آن این است که (ما رأیت الا جمیلا) هر آن چه دیدم زیبا بود.




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 22 دی 90 توسط محمدرضا غفارزاده

سخن گفتن از شخصیتى که داراى عظمتى ویژه و پرورشى نمونه و حضورى همه جانبه در تمام جهات انسانیت است، عشق و عجز را به همراه خود‌می‌آورد. زنان مطرح در قرآن، هریک شاخص‌هاى ویژه‌اى داشته‌اند و فاطمه، خود به تنهایى همه آن شاخص‌ها را با خود به همراه دارد.


فاطمه، بانویى است چون مریم، پاک و مطهر ـ داراى ارتقاى روحى و معنوی؛ چون بلقیس، با علم و درایت؛ چون زنان معاصر با حضرت موسی، حاضر در تمام لحظات حساس و سرنوشت‌ساز؛ چون هاجر، صبور و با استقامت.


فاطمه، نه تنها، تمامى اینها را در خود، جمع داشت، بلکه خود، حقیقت حُسن و تجسم عینى آن بود و از این بالاتر، او بهترین اهل زمین بود. و از این نیز فراتر، او محور هستى و انگیزه خلقت عالم، اعم از آسمان و زمین و جن بود:


یا أحمد! لولاک لما خلقت الافلاک، لولا على لما خلقتک، لولا فاطمه لما خلقتکما.1


سخن گفتن از فاطمه، فراتر از اندیشه بشرى است، لذا باید شناخت او را در کلمات خدا و رسولش یافت. اگر معانى در قالب آن الفاظ بیان می‌شود، به منزله تنزیل حقیقت بلند پایه اوست. از این‌رو به بررسى آیات نازل شده در حق معرفتش می‌پردازیم. اما قبل از ورود به بحث، نکاتى را یاد‌آور می‌شویم.


1. چون هدف، نشان دادن شمه‌اى از شخصیت فاطمه‌(س) در کلام وحى است از پرداختن به مباحث جزئى و فنى ادبی، تفسیرى و فقهی، خود‌دارى کرده و به حد‌اقل در این زمینه اکتفا می‌کنیم.


2. دلالت همه آیات مورد بحث یکسان نیست. بر برخى از آیات، گذشته از ظاهر کلام، روایات متواتر از طریق شیعى و سنّى دلالت دارد. و برخى دیگر علاوه بر‌معنا وتفسیر ظاهرى به حکم تفسیر باطنی، برآن حضرت منطبق است و برخى از آیات از قبیل بیان یکى از مصادیق آیه و از باب تطبیق است نه تفسیر.


3. برخى آیات، تنها به شخصیت حضرت زهرا‌(س) دلالت دارد و بعضى ناظر به مقام و منزلت اهل‌بیت رسول خداست که حضرتش یکى از آنهاست.


آیاتى که دلالت برفاطمه‌(س) دارند ـ مطابق شاخص‌هایى که ذکر کرده‌ایم ـ بر‌طبق احادیث و اعتقادات شیعه بسیارند.


از جمله:آیه 6 از سوره فاتحه؛ 21 و37 از سوره بقره؛ 61‌، 101‌، 103، 137‌، 195از سوره آل‌عمران؛ 69 از سوره نساء؛ 119 از سوره توبه؛ 24 از سوره ابراهیم؛ 26 و 57 از سوره اسراء، 111 از سوره مؤمنون؛ 87 از سوره انعام؛ 35 از سوره نور؛ 115و 132 از سوره طه؛ 54 و 74 از سوره فرقان؛ 333 و 57 از سوره احزاب؛ 23 از سوره شوری؛ 11 از سوره محمد؛ 17 از سوره ذاریات؛ 21 از سوره طور؛ 19 و 20 از سوره الرحمن؛ 8 از سوره حشر؛ 1 از سوره قدر، 38 و 39 از سوره مدثر؛ 3 تا 7 از سوره لیل؛ 9 از سوره مزمّل؛ 102 از سوره انبیاء؛ و 1 تا 3 سوره کوثر.


در این مقاله به بررسى چند نمونه از این آیات با در نظر گرفتن نکاتى که قبلاً ذکر شد، می‌پردازیم:


1. سوره کوثر: إنّا أعطیناک الکوثر، فصلّ لربّک وانحر، إنّ شانئک هو الأبتر


در شأن نزول این سوره گفته شده:


زمانى که رسول‌(ص) دو تن از فرزندان خود به نام‌هاى عبد‌اللّه و قاسم را از دست داد و دشمنان آن حضرت، براى تضعیف او، زبان طعن و شماتت، گشودند، عاص بن وائل او را «ابتر» خواند،2 که در لغت عرب به «مقطوع


النسل» اطلاق می‌شود.3


کوثر از ریشه کثرت است و برچیزى اطلاق می‌شود که شأنیت کثرت در او باشد و مراد از کوثر خیر فراوان است.4


البته آن خیر کثیرى که پیامبر در نتیجه اعطاى خداوند؛ مالک آن شده است، در آیه اول مشخص نشده و شاید بدین لحاظ باشد که با اطلاق و عدم تقیید آن، عظمت و شأن خاص، بدان ببخشد.


براى کلمه (کوثر) در این سوره، معانى متعدد مطرح شده است، علامه طباطبایى در المیزان با توجه به معناى آخرین آیه که دشمن آن حضرت را، ابتر معرفى کرده، مناسب‌ترین معنا را «کثرت» ذریه پیامبر اکرم (ص) ذکر می‌کند.5 اگر خیر کثیر هم مراد باشد، یقیناً یکى از مصادیق آن، فراوانى نسل آن حضرت است.


کوثر، صیغه مبالغه است. یعنى اى پیامبر، به تو، دخترى دادیم که مجسمه خیر است، استوانه برکت و اسطوره بالندگى است، به تو دخترى دادیم که اگر همه فضایل و سجایاى انسانى را مجسم کنند، زهرا می‌شود. اى پیامبر، به شکرانه این نعمتى که به هیچ‌کس داده نشده و نخواهد شد، نماز بخوان و در هنگام تکبیر، دستهایت را بلند کن که این یک حالت خضوع است براى بنده و جلالتى است برا ى خدا!


امام فخررازى در ذیل آیه می‌نویسد:


کوثر هشت معنا دارد که تمام آن معانى درباره حضرت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا‌(س) است. آنگاه خودش می‌گوید: چگونه، فاطمه کوثر نباشد که چون علی‌بن‌الحسین و محمد‌بن‌على باقرالعلوم و صادق المصدق، میوه و ثمره دارد.6


آرى فاطمه، چگونه خیر کثیر نباشد که از این نهر کوثر، صدها و بلکه هزاران جوى زلال و روشن، منشعب است.


حسن ختام این بخش،آن که نزول چنین سوره‌اى و چنین تعبیر بلندى (کوثر) درباره فاطمه در عهد جاهلیت عربى که «زن» نه تنها از کم‌ترین حقوق انسانى برخوردار نبود، بلکه تولد دختر مایه ننگ و سرافکندگى بود و دختران، زنده بگور می‌شدند، نشانگر جایگاه ارزشمند زن در مکتب حیات بخش اسلام است. موجودى که می‌تواند منشأ این مقدار خیر و برکت در تاریخ بشریت باشد. موجودى که بنده برگزیده خدا واشرف مخلوقات عالم، باید به شکرانه برخوردارى از آن، در برابر پروردگارش، سربرخاک بساید. در کدامین مکتب می‌توان چنین قرب و منزلتى براى زن یافت؟






نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 22 دی 90 توسط محمدرضا غفارزاده

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها از پدرى بزرگوار همچون پیامبر اسلام و مادرى فداکار مانند حضرت خدیجه پاى به این عرصه خاکى نهاد. مختصرى از زندگانى رسول الله در بخش مربوط به ایشان گفته آمد.در اینجا فقط اشاره‏اى مى‏کنیم به زندگى مادر گرامى حضرت زهرا(س).

خدیجه پیش از ظهور اسلام از زنان برجسته قریش بشمار مى‏رفته است تا آنجا که او را طاهره و سیده زنان قریشش مى‏خواندند.بنا بر یک قول پیش از پیامبر شویى نداشته ولى بنا بر قول مشهور پیش از آنکه به عقد رسول اکرم درآید نخست زن ابوهاله هند بن نباش بن زراره و پس از آن زن عتیق بن عائذ از بنى‏مخزوم گردید. وى از ابوهاله صاحب دو پسر و از عتیق صاحب دخترى گردید.اینان برادر و خواهر مادرى فاطمه‏اند.

پس از این دو ازدواج، با آنکه زنى زیبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت، شوى نپذیرفت و با مالى که داشت به بازرگانى پرداخت.تا آنگاه که ابوطالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند دیگر خویشاوندانش عامل خدیجه گردد و از سوى او به تجارت شام رود و چنین شد.پس از این سفر تجارتى بود که به زناشویى با محمد(ص)مایل گردید، و چنانکه میدانیم او را به شوهرى پذیرفت.

چنانکه بین مورخان شهرت یافته و سنت نیز آنرا تأیید میکند، خدیجه به هنگام ازدواج با محمد(ص)چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى که از این ازدواج نصیب او گشت، مى‏توان گفت تاریخ‏نویسان رقم چهل را از آن جهت که عدد کاملى است انتخاب کرده‏اند.در مقابل این شهرت، ابن سعد به اسناد خود از ابن عباس روایت مى‏کند که سن خدیجه هنگام ازدواج با محمد(ص)بیست و هشت سال بوده است.

جز ابراهیم که از کنیزکى آزاد شده بنام ماریه قبطیه متولد شد، دیگر فرزندان پیغمبر: زینب، رقیه، ام کلثوم، فاطمه(ع)، قاسم و عبد الله همگى از خدیجه‏اند.قاسم در سن دو سالگى پیش از بعثت و عبد الله در مکه پیش از هجرت مرد.اما دختران به مدینه هجرت کردند و همگى پیش از فاطمه(ع)زندگانى را بدرود گفتند.

خدیجه نخستین زنى است که به پیغمبر ایمان آورد.هنگامى که پیغمبر دعوت خود را آشکار کرد و ثروتمندان مکه روى در روى او ایستادند و به آزار پیروان او و خود وى نیز برخاستند، ابوطالب برادرزاده خود را از گزند این دشمنان سرسخت حفظ مى‏کرد، اما خدیجه نیز براى او پشتیبانى بود که درون خانه بدو آرامش و دلگرمى مى‏بخشید.براى همین خوى انسانى و خصلت مسلمانى است که رسول خدا پیوسته یاد او را گرامى مى‏داشت.

ولادت

روایات در مورد تاریخ ولادت حضرت زهرا(س) مختلف است و بحث در این روایات جز از نظر روشن شدن تاریخ، فایده‏اى ندارد.دختر پیغمبر پنج سال پس از بعثت یا پیش از بعثت متولد شده باشد، در بیستم جمادى الثانیه متولد شده باشد یا در روز دیگر، نه ساله شوهر کرده باشد یا هجده‏ساله، هجده ساله بجوار پروردگار رفته باشد یا بیست و هشت ساله، او دختر پیغمبر اسلام و نمونه کامل زن تربیت شده و برخوردار از اخلاق عالى اسلامى است.آنچه هر زن و مرد مسلمان باید از زندگانى دختر پیغمبر بیاموزد، پارسایى، پرهیزگارى، بردبارى، فضیلت، ایمان به خدا و ترس از پروردگار و دیگر خصلت‏هاى عالى انسانى است که در خود داشت.

نام و القاب ایشان

نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم. این ماده در لغت عرب به معنى بریدن، قطع کردن و جدا شدن آمده است.این صیغه که بر وزن فاعل معنى مفعولى مى‏دهد، به معنى بریده و جدا شده است.فاطمه از چه چیز جدا شده است؟در کتاب‏هاى شیعه و سنى روایتى مى‏بینیم که پیغمبر فرمود او را فاطمه نامیدند، چون خود و شیعیان او از آتش دوزخ بریده‏اند.

نویسندگان سیره و محدثان اسلامى براى دختر پیغمبر لقب‏هایى چند نوشته‏اند:

زهرا، صدیقه، طاهره، راضیه، مرضیّه، مبارکه، بتول و لقب‏هاى دیگر.از این جمله لقب زهرا از شهرت بیشترى برخوردار است، و گاه با نام او همراه مى‏آید«فاطمه زهرا»و یا بصورت ترکیب عربى«فاطمة الزّهراء».

مادرِ پدر

بارى پرورش زهرا در کنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود. تربیت دینى را هم از آموزگارى چون محمد(ص) فراگرفت. در این خانه بود که تکبیر گفتن و روى به خدا ایستادن آغاز شد.

او در خانه تنها بود و همبازى نداشت. دو خواهر او سالیانى چند از او بزرگتر بودند.شاید این تنهایى هم یکى از انگیزه‏هایى بوده است که باید از دوران کودکى همه توجه وى به ریاضت هاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.

اندک اندک آیه‏هاى دیگر مى‏رسد و درسهاى وسیعتر آغاز مى‏گردد: کسى بر دیگرى برترى ندارد، برده و ارباب در پیشگاه حق تعالى برابرند...

این سخنان مکیان را خوش نیامد و موج آزارها و سخنان ناروا را در حق پیامبر واپسین باعث شد.او در این میان به دو یار وفادار دلگرم بود: ابوطالب و خدیجه، ولى قضاى الهى چنان بود که این دو را نیز با فاصله اندکى از دست بدهد.

فاطمه(ع) چنانکه از قرآن درس گرفته است باید این آزمایش را هم ببیند. مرگ خویشان براى او آزمایش دگرى است. علاوه بر تحمل فراق مادر باید سنگ صبور پدر باشد.اکنون فاطمه فقط دختر خانواده نیست. او جانشین عبدالله، آمنه، ابوطالب و خدیجه است. او «ام ابیها» است، آرى او مام پدر است.

هجرت

با وجود همه دشمنیها اراده الهى بر این قرار گرفته بود که دین حق در گیتى منتشر شود و اولین گام در این مسیر، هجرت بود. پیامبر(ص) با هجرت به یثرب توطئه قریش را براى قتل وى خنثى نمود.على نیز پس از فداکارى عظیمى که در شب هجرت انجام داد موظف بود بعد از رد امانات به همراه فاطمه و چند تن دیگر راه مدینة النبى را در پیش گیرد و به رسول الله بپیوندد و چنین کرد.

ازدواج

چنانکه کتاب‏هاى محدثان و مورخان طبقه اول و سندهاى اصلى شیعه و سنى به صراحت تمام نوشته‏اند، و آنچنانکه قرینه‏هاى خارجى نوشته این مورخان را تأیید مى‏کند، دختر پیغمبر خواستگاران سرشناسى داشت، لیکن پدرش از میان همه پسرعموى خود على بن ابى‏طالب را براى شوهرى او برگزید و به دخترش گفت ترا به کسى به زنى مى‏دهم که از همه نیکوخوى‏تر و در مسلمانى پیش قدم‏تر است.

ابن سعد نویسد: چون ابوبکر و عمر از پیغمبر پاسخ موافق نشنیدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نویسد: تنى چند از انصار على را گفتند: فاطمه را خواستگارى کن!وى بخانه پیغمبر رفت و نزد او نشست، پیغمبر پرسید:

-پسر ابوطالب براى چه آمده است؟
 
-براى خواستگارى فاطمه!

-مرحبا و اهلا!

و جز این جمله چیزى نفرمود.

چون على نزد آن چند تن آمد پرسیدند:

-چه شد؟

-در پاسخ من گفت، مرحبا و أهلا.

-همین جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشید.

گویا این اختصاص که نصیب على(ع)گردید و امتیاز قبول که در خواستگارى فاطمه یافت بر تنى چند گران افتاده است.

مجلسى به نقل از امالى شیخ طوسى چنین نویسد:

على(ع)گفت: ابوبکر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پیغمبر خواستگارى نمى‏کنى؟من نزد پیغمبر رفتم.چون مرا دید خندان شد.پرسید براى چه آمده‏اى؟من پیوندم را با او، و سبقت خود را در اسلام، و جهادم را در راه دین برشمردم.فرمود راست میگویى!تو فاضلتر از آنى که برمى‏شمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.گفت على!پیش از تو کسانى به خواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذیرفت.بگذار ببینم وى چه مى‏گوید.سپس به خانه رفت و به دخترش گفت على تو را از من خواستگارى کرده است.تو پیوند او را با ما و پیشى او را در اسلام مى‏دانى و از فضیلت او آگاهى.زهرا(ع) بى‏آنکه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پیغمبر چون آثار خشنودى در آن دید گفت اللّه اکبر.خاموشى او علامت رضاى او است.

بارى کابین دختر پیغمبر چهارصد درهم یا اندکى بیشتر و یا کمتر بود همین و همین، و بدین سادگى نیز پیوند برقرار گردید.پیوندى مقدس است که باید دو تن شریک غم و شادى زندگانى یکدیگر باشند.کالایى به فروش نمى‏رفت تا خریدار و فروشنده بر سر بهاى آن با یکدیگر گفتگو کنند.زره، پوست گوسفند یا پیراهن یمانى هر چه بوده است، به فروش رسید و بهاى آنرا نزد پیغمبر آوردند.رسول خدا بى‏آنکه آن را بشمارد، اندکى از پول را به بلال داد و گفت با این پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابوبکر داد و چند تن از یاران خود را با او همراه کرد تا جهاز زهرا را آماده سازند. فهرستى که شیخ طوسى براى جهاز نوشته چنین است:

پیراهنى به بهاى هفت درهم، چارقدى به بهاى چهار درهم، قطیفه مشکى بافت خیبر، تخت‏خوابى بافته از برگ خرما، دو گستردنى(تشک)که رویهاى آن کتان ستبر بود یکى را از لیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر کرده بودند، چهار بالش از چرم طائف که از اذخر پر شده بود، پرده‏اى از پشم، یک تخته بوریاى بافت هجر، آسیاى دستى، لگنى از مس، مشکى از چرم، قدحى چوبین، کاسه‏اى گود براى دوشیدن شیر در آن، مشکى براى آب، مطهره‏اى اندوده به زفت، سبویى سبز و چند کوزه گلى.

چون جهاز را نزد پیغمبر آوردند آن را بررسى کرد و گفت: خدا به اهل بیت برکت دهد.

هنگام خواندن خطبه زناشویى رسید.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شیعه این خطبه را با عبارت‏هاى مختلف و به صورت‏هاى گوناگون نوشته‏اند.از میان آنها این صورت که بیشتر محدثان آن را ضبط کرده‏اند، انتخاب شد.کسى که تفصیل بیشترى بخواهد باید به بحار الانوار رجوع کند:

سپاس خدایى که او را به نعمتش ستایش کنند، و به قدرتش پرستش، حکومتش را گوش به فرمانند، و از عقوبتش ترسان، و عطایى را که نزد اوست خواهان، و فرمان او در زمین و آسمان روان.

خدایى که آفریدگان را به قدرت خود بیافرید، و هر یک را تکلیفى فرمود که در خور او مى‏دید و بر دین خود ارجمند ساخت، و به پیغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشویى را پیوندى دیگر کرد و آنرا واجب فرمود.بدین پیوند، خویشاوندى را در هم پیوست، و این سنت را در گردن مردمان بست.چه مى‏فرماید، «اوست که آفرید از آب بشرى را، پس گردانیدش نسبى و پیوندى و پروردگار تو تواناست».همانا خداى تعالى مرا فرموده است که فاطمه را به زنى به على بدهم و من او را به چهارصد مثقال نقره بدو به زنى دادم.

-على!راضى هستى؟

-آرى یا رسول اللّه!

زبیر بکار از طریق عبد الله بن ابى‏بکر از على(ع)چنین آورده است:

چون خواستم با فاطمه(ع)عروسى کنم پیغمبر(ص)به من آوندى زرین داد و گفت به بهاى این آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوند به من طعامى دهد.او هم پذیرفت، سپس از من پرسید:

-کیستى؟

-على بن ابى‏طالب.

-پسرعموى پیغمبر؟

-آرى!

-این طعام را براى چه مى‏خواهى؟

-براى مهمانى عروسى!

که را به زنى گرفته‏اى؟

دختر پیغمبر را!

این طعام و این آوند زرین از آن تو!

پیغمبر درباره زن و شوهر دعا کرد: خدایا این پیوند را بر این زن و شوهر مبارک گردان!خدایا فرزندان خوبى نصیب آنان فرما!

ابن سعد در روایتى دیگر که سند آن به اسماء بنت عمیس منتهى میشود نویسد:

على زره خود را نزد یهودیى به گرو گذاشت و از او اندکى جو گرفت.

اکنون فاطمه(ع)آماده رفتن به خانه شوهر است.پدرش آخرین درس را بدو مى‏دهد.او پیش از این، درسهایى نظیر این درس را آموخته است.اما درس‏هاى اخلاقى باید پى در پى تکرار شود تا با تمرین عملى بصورت ملکه نفسانى درآید هر چند او نیازى به تمرین ندارد، اما هر چه باشد انسان است، و با زنان خویشاوند و همسایه در ارتباط:

-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى که شوهرت فقیر است!فقر براى دیگران سرشکستگى دارد!براى پیغمبر و خاندان او مایه فخر است.

-دخترم پدرت اگر مى‏خواست مى‏توانست گنج‏هاى زمین را مالک شود.اما او خشنودى خدا را اختیار کرد!

-دخترم اگر آنچه را پدرت مى‏داند مى‏دانستى دنیا در دیده‏ات زشت مینمود.

-من درباره تو کوتاهى نکردم. ترا به بهترین فرد خاندان خود شوهر داده‏ام. شوهرت بزرگ دنیا و آخرت است.

-خدایا فاطمه از من است و من از اویم!خدایا او را از هر ناپاکى برکنار بدار!

آنگاه فرمود: در پناه خدا به خانه خود بروید.

فرزندان

رمضان سال سوم هجرت مى‏رسد، ولادت فرزندش حسن(ع)خاطره شیرین پیروزیهاى جنگ بدر را که در رمضان سال پیش رخ داد شیرین‏تر مى‏سازد و در شعبان سال چهارم، ولادت حسین(ع) گرمى تازه‏اى به خانه على مى‏دهد و پس از این دو فرزند زینب، ام کلثوم و محسّن.

سجایاى اخلاقى

دختر پیغمبر همچنانکه در زندگى زناشویى نمونه بود، در اطاعت پروردگار نیز نمونه بود.هر چند که زندگانى زناشویى چون بر اساس پرهیزگارى و سازش باشد خود طاعت خداست.هنگامى که از کارهاى خانه فراغت مى‏یافت به عبادت مى‏پرداخت، به نماز، تضرع و دعا به درگاه خدا، دعا براى دیگران نه براى خود.

امام صادق از پدران خویش از حسن بن على روایت کند:

مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مى‏ایستاد و چون دست به دعا برمى‏داشت مردان و زنان باایمان را دعا مى‏کرد، اما درباره خود چیزى نمى‏گفت.روزى بدو گفتم:

-مادر!چرا براى خود نیز مانند دیگران دعاى خیر نمى‏کنى؟

و او پاسخ داد:

-فرزندم، همسایه مقدّم است.

تسبیح‏هایى که به نام تسبیحات فاطمه(ع)شهرت یافته و در کتاب‏هاى معتبر شیعه و سنى روایت شده، نزد همه معروف است.این تسبیح‏ها را پیامبر اکرم(ص) به دختر گرامیش تعلیم داد.

نیز سید بن طاوس در اقبال دعاهایى از او روایت کرده است که پس از نمازهاى ظهر، عصر، مغرب، عشا و نماز بامداد بطور مرتب مى‏خوانده است.همچنین دعاهاى دیگرى نیز از او نقل شده است که در مورد پاره‏اى گرفتارى‏ها خوانده مى‏شود.کسانى که خود را موظف به خواندن ادعیه و اداى مستحبات مى‏دانند با این دعاها آشنایى دارند.

عبادت و خلوص زهرا و سایر ویژگیهاى بى نظیر آن حضرت بود که او را محور معرفى اهل کسا نمود «فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها»همچنانکه در روز مباهله نیز از میان زنان فقط او همراه پیامبر بود.

فقدان پدر

خانه عایشه ماتم‏کده است.على(ع)، فاطمه، عباس، زبیر، حسن، حسین، زینب و ام کلثوم اشک مى‏ریزند.على مشغول تغسیل و تجهیز پیغمبر است.در آن لحظه‏هاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگى به گوش مى‏رسد: اللّه اکبر.

على به عباس:

-عمو.معنى این تکبیر چیست؟

-معنى آن این است که آنچه نباید بشود شد.

دیرى نمى‏گذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد.فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیایید، بیرون بیایید، وگرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم!

دختر پیغمبر به در حجره مى‏رود.در آنجا با کسى روبرو مى‏شود که آتشى در دست دارد.

-...!چه شده؟چه خبر است؟

-على، عباس و بنى‏هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!

-کدام خلیفه؟امام مسلمانان هم‏اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

-از این لحظه امام مسلمانان ابوبکر است.مردم در سقیفه بنى‏ساعده با او بیعت کردند.بنى‏هاشم هم باید با او بیعت کنند.

-و اگر نکنند؟

خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند بپذیرید.

-مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى.

-مى‏دانى در این خانه چه کسانى هستند؟

-هر که باشد فرقى نمى‏کند.

این گفتگو به همین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است یا نه و بعد از این گفتگو چه پیش آمده خدا مى‏داند.قدر مسلم این است که جگرگوشه پیامبر پس از این ماجرا به بستر بیمارى رفت و این بیمارى همچنان ادامه یافت و ...

دفاع از حق

روزى چند از این ماجرا نگذشته بود که حادثه دیگرى رخ داد: دهکده فدک ملک شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند! حاکم مسلمانان به مقتضاى رأى و اجتهاد خود نظر مى‏دهد: آنچه بعنوان «فى‏ء» در تصرف پیغمبر بود، جزء بیت‏المال مسلمانان است و اکنون باید در دست خلیفه باشد.بدین جهت عاملان فاطمه(ع) را از دهکده فدک بیرون رانده‏اند.

فاطمه تلاش کرد حق خود را ازآنان بازستاند. بر ادعاى خود گواه آورد(اگر چه گواه آوردن به عهده طرف مقابل بود) ولى شهادت آنان مورد پذیرش واقع نشد.

در باره نتیجه‏گیرى از رفتار مدعیان دختر پیغمبر(ص)، ابن ابى الحدید معتزلى نکته‏اى را با ظرافت طنزآمیز خود چنین مى‏نویسد:

از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسیدم:

-فاطمه راست مى‏گفت؟

-آرى!

-اگر راست مى‏گفت چرا فدک را بدو برنگرداند؟

وى با لبخندى پاسخ داد:

-اگر آنروز فدک را بدو مى‏داد فردا خلافت شوهر خود را ادعا مى‏کرد و او هم نمى‏توانست سخن وى را نپذیرد.چه قبول کرده بود که دختر پیغمبر هر چه مى‏گوید راست است.

بارى چون دختر پیغمبر دانست که خلیفه از رأى و اجتهاد خود نمى‏گذرد، و آن را بر سنت جارى مقدم مى‏دارد، مصمم شد که شکایت خود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح کند.این بود که خود را براى طرح شکایت در مجمع عمومى آماده ساخت.در حالى که جمعى از زنان خویشاوندش گرد وى را گرفته بودند، روانه مسجد شد.

نوشته‏اند: چون به مسجد مى‏رفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش پیغمبر مى‏مانست. ابوبکر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود.میان فاطمه(ع) و حاضران چادرى آویختند.دختر پیغمبر نخست ناله‏اى کرد که مجلس را لرزاند و حاضران به گریه افتادند، سپس لختى خاموش ماند. مردم آرام گرفتند و خروش‏ها خوابید آنگاه سخنان خود را آغاز کرد.

این سخنرانى، تاریخى، شیوا، بلیغ، گله‏آمیز، ترساننده و آتشین است.در مورد عکس العمل‏هایى که در مقابل آن نشان داده شد روایات مختلف است. همین قدر مى‏دانیم که این اقدام نیز سودمند نیفتاد.طبق برخى روایات پس از این واقعه فاطمه صورت خود را از على مى‏پوشانید.

دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد.در مدت بیمارى او، از آن مردان جان برکف، از آن مسلمانان آماده در صف، که هر چه داشتند از برکت پدر او بود، چند تن او را دلدارى دادند و یا به دیدنش رفتند؟هیچکس!جز یک دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.

اما هر چه باشد زنان عاطفه و احساسى رقیق‏تر از مردان دارند، بخصوص که در آن روزها، بیشتر زنان بیرون صحنه سیاست بودند و در آنچه مى‏گذشت دخالت مستقیم نداشتند.

صدوق به اسناد خود که به فاطمه دختر حسین بن على(ع) مى‏رسد نویسد:

زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.اما در عبارت احمد بن ابى‏طاهر تنها «زنان»آمده است و از مهاجر و انصار نامى نمى‏برد.اگر هم از زنان مهاجران کسى در این دیدار شرکت داشته، مسلما وابسته به گروه ممتاز و دست در کار سیاست نبوده است.اما انصار موقعیّت دیگرى داشته‏اند.آنان از آغاز یعنى از همان روزها که پیغمبر را به شهر خود خواندند، پیوند خویش را با خویشاوندان او نیز برقرار و سپس استوار ساختند.

-دختر پیغمبر چگونه‏اى؟با بیمارى چه مى‏کنى؟

-به خدا دنیاى شما را دوست نمى‏دارم و از مردان شما بیزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند ناخشنودم!چون تیغ زنگار خورده نابرّا، و گاه پیش روى واپس‏گرا، و خداوندان اندیشه‏هاى تیره و نارسایند.خشم خدا را به خود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند.

ناچار کار را بدانها واگذار و ننگ عدالت‏کشى را بر ایشان باز کردم. نفرین بر این مکّاران و دور بُوَند از رحمت حق این ستمکاران.

واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد و خلافت بر پایه‏هاى نبوت استوار ماند؟

آنجا که فرود آمدنگاه جبرئیل امین است و بر عهده على که عالم به امور دنیا و دین است، به یقین کارى که کردند خسرانى مبین است.به خدا على را نپسندیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایدارى او را دیدند.دیدند که چگونه بر آنان مى‏تازد و با دشمنان خدا نمى‏سازد.

به خدا سوگند، اگر پاى در میان مى‏نهادند، و على را بر کارى که پیغمبر به عهده او نهاد مى‏گذاردند، آسان آسان ایشان را به راه راست مى‏برد و حق هر یک را بدو مى‏سپرد، چنانکه کسى زیانى نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است بچیند.تشنگان عدالت از چشمه عدالت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر مى‏گشتند.اگر چنین مى‏کردند درهاى رحمت از زمین و آسمان به روى آنان مى‏گشود.اما نکردند و به زودى خدا به کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.

شهادت

دختر پیغمبر چند روز را در بستر بیمارى بسر برده؟درست نمى‏دانیم، چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟، روشن نیست.کمترین مدت را چهل شب و بیشترین مدت را هشت ماه نوشته‏اند و میان این دو مدت روایت‏هاى مختلف از دو ماه تا هفتاد و پنج روز، سه ماه، و شش ماه است.

چون فاطمه(ع)درگذشت.امیر المؤمنین او را پنهان به خاک سپرد و آثار قبر او را از میان برد.سپس رو به مزار پیغمبر کرد و گفت:

-اى پیغمبر خدا از من و از دخترت که به دیدن تو آمده و در کنار تو زیر خاک خفته است، بر تو درود باد!

خدا چنین خواست که او زودتر از دیگران به تو بپیوندد.پس از او شکیبایى من به پایان رسیده و خویشتن‏دارى من از دست رفته.اما آنچنان که در جدایى تو صبر را پیشه کردم، در مرگ دخترت نیز جز صبر چاره ندارم که شکیبایى بر مصیبت سنت است.اى پیغمبر خدا!تو بر روى سینه من جان دادى!ترا به دست خود در دل خاک سپردم!قرآن خبر داده است که پایان زندگى همه بازگشت به سوى خداست.

اکنون امانت به صاحبش رسید، زهرا از دست من رفت و نزد تو آرمید.

اى پیغمبر خدا پس از او آسمان و زمین زشت مى‏نماید، و هیچگاه اندوه دلم نمى‏گشاید.

چشمانم بى‏خواب، و دل از سوز غم کباب است، تا خدا مرا در جوار تو ساکن گرداند.

مرگ زهرا ضربتى بود که دل را خسته و غصه‏ام را پیوسته گردانید.و چه زود جمع ما را به پریشانى کشانید.شکایت خود را به خدا مى‏برم و دخترت را به تو مى‏سپارم!خواهد گفت که امتت پس از تو با وى چه ستمها کردند.آنچه خواهى از او بجو و هر چه خواهى بدو بگو!تا سر دل بر تو گشاید، و خونى که خورده است بیرون آید و خدا که بهترین داور است میان او و ستمکاران داورى نماید.

سلامى که بتو مى‏دهم بدرود است نه از ملامت، و از روى شوق است، نه کسالت.اگر مى‏روم نه ملول و خسته‏جانم و اگر مى‏مانم نه به وعده خدا بدگمانم.و چون شکیبایان را وعده داده است در انتظار پاداش او مى‏مانم که هر چه هست از اوست و شکیبایى نیکوست.

اگر بیم چیرگى ستمکاران نبود براى همیشه در کنار قبرت مى‏ماندم و در این مصیبت بزرگ، چون فرزندمرده جوى اشک از دیدگانم مى‏راندم.

خدا گواه است که دخترت پنهانى به خاک مى‏رود.هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبانها نرفته، حق او را بردند و میراث او را خوردند.درد دل را با تو در میان مى‏گذارم و دل را به یاد تو خوش مى‏دارم که درود خدا بر تو باد و رضوان خدا بر فاطمه.

متأسفانه جاى مزار دختر پیغمبر نیز مانند تاریخ وفاتش روشن نیست.از آنچه درباره مرگ او نوشته شد، و کوششى که در پنهان داشتن این خبر به کار برده‏اند، معلوم است که خانواده پیغمبر در این باره خالى از نگرانى نبوده‏اند.این نگرانى براى چه بوده است؟درست نمى‏دانیم.یک قسمت آن ممکن است به خاطر اجراى وصیت زهرا(ع)باشد که نخواسته است کسانى که او از آنان ناخشنود بود، در تشییع جنازه، نماز و مراسم دفن او حاضر شوند.اما آثار قبر را چرا از میان برده‏اند؟و یا چرا پس از به خاک سپردن او صورت هفت قبر، یا چهل قبر در گورستان بقیع و یا در خانه او ساخته‏اند؟

مجلسى از دلائل الامامه و او به اسناد خود روایتى از امام صادق آورده است که بامداد آن روز مى‏خواسته‏اند جنازه دختر پیغمبر را از قبر بیرون آورند و بر آن نماز بخوانند و چون با مخالفت و تهدید سخت على(ع) روبرو شده‏اند از این کار چشم پوشیده‏اند.

به هر حال پنهان داشتن قبر دختر پیغمبر ناخشنود بودن او را از کسانى چند نشان مى‏دهد و پیداست که او مى‏خواسته است با این کار آن ناخشنودى را آشکار سازد.

فسلام علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیا.

مأخذ

زندگانى فاطمه زهرا نوشته دکتر سید جعفر شهیدى با تلخیص و اضافات 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 آذر 90 توسط محمدرضا غفارزاده

ابو عبد اللّه حسین بن على بن ابى طالب(ع)، امام سوم از ائمه اثنى عشر(ع)و پنجمین معصوم از چهارده معصوم(ع)است .فرزند دوم على بن ابى طالب(ع) و حضرت فاطمه(ع)در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدینه منوره به دنیا آمد.مدت حملش را شش ماه و ده روز نوشته‏اند.تفاوت سن او با برادر بزرگترش امام حسن(ع)کمتر از یک سال بود.


پس از تولدش بشارت به رسول اکرم(ص)بردند و حضرت شادمانه به دیدار فرزند و فرزندزاده خود شتافت، در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را با اشتقاق از نام حسن(ع)«حسین»(یعنى حسن کوچک)-که تا آن زمان در عرف عرب سابقه نداشت-نهاد.روز هفتم ولادتش گوسفندى عقیقه کرد و فرمود موى سرش را برچینند و هم وزن آن نقره صدقه دهند.


پیامبر اکرم(ص)او را پسر و پاره تن خود، گل خوش بوى خویش و سید جوانان اهل بهشت خواند.او را بر دوش خود سوار مى‏کرد و به سینه خود مى‏چسبانید و دهان و گلوى او را مى‏بوسید و محبوبترین انسانها نزد اهل آسمانهایش معرفى مى‏کرد.


ائمه اهل سنت به اسناد متعدد روایت کرده‏اند که رسول اللّه(ص) از شهادت و مشهد امام حسین(ع)خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت کرد.(اسد الغابة، 123، 349)حسین را از خود و خود را از حسین دانسته و فرمود: خدایا دوست بدار هر که حسین را دوست بدارد.(صحیح ترمذى، 307/2)


عمر شریفش، 57 سال بود که 7 سال آن در آغوش رسول اللّه(ص)، 30 سال در زمان امامت پدر و بقیه را در صحبت برادر یا در مقام امامت بود.کنیه‏اش ابو عبد اللّه و مشهورترین لقب پس از شهادتش سید الشهداء مى‏باشد.سجع خاتمهاى شریفش«لکل أجل کتاب»، «حسبى اللّه»و«إن اللّه بالغ أمره»بود.از او شش پسر و سه دختر به وجود آمدند که سه پسرش در کربلا شهید شدند و یکى از پسرانش على اوسط زین العابدین(ع) امام چهارم شیعیان است.


حسین(ع) چراغ هدایت و کشتى نجات و سالار شهیدان و ثاراللّه(کسى که خونخواه او خدا است)مى‏باشد، در تربت پاکش شفا و در زیر قبه‏اش استجابت دعا و در زیارت قبر مطهرش ثواب بسیار روزى مى‏شود.امام احمد بن حنبل روایت کرده است که حسین(ع) فرمود: هر کس در مصیبت من حتى یک بار اشک بریزد خداى عز و جل بهشت را روزى او خواهد فرمود.


قیام آن حضرت بر ضد یزید بن معاویه و امتناع از بیعت با یزید، که او را به هیچ وجه شایسته خلافت مسلمین نمى‏دانست و مقاومت بى‏مانند او و یارانش در برابر سپاه یزید و سر فرود نیاوردن او به ننگ تسلیم و استقبال او از شهادت در راه عقیده خود و در راه اسلام، برنامه حکومت آل ابى‏سفیان را که انقراض اسلام و باز گردانیدن آثار جاهلیت بود نابود کرد و او را از برجسته‏ترین چهره‏هاى دینى و سیاسى تاریخ اسلام نمود.


شیعیان قدر فداکارى بى‏نظیر او را در راه آرمانهاى اسلام بخوبى شناخته‏اند و یاد او را چنان گرامى مى‏دارند که در هیچیک از ادیان و مذاهب عالم سابقه ندارد.عزادارى امام حسین(ع)و شهداى کربلا که در سرتاسر سال بطور عموم و در ایام محرم بطور خاص در میان شیعیان مرسوم است، به صورت رمزى براى اقامه شعائر دین و زنده نگاهداشتن شور و شوق عمیق مذهبى و تمثل و مقاومت در برابر ظلم ظالمان و سرپیچى از حکم حکام جور زمان درآمده است.


شیعیان با اقامه مراسم سوگوارى بر سید الشهداء(ع)در حقیقت از بى‏عدالتى و زورگویى نفرت مى‏جویند و انزجار خود را از گردنکشان زمانه اظهار مى‏دارند و اشکشان بر فضیلت و تقوا و فداکارى در راه اعتقاد و لعنتشان بر رذیلت و فسق و پایمال ساختن حقوق ضعیفان است و این تولى و تبرى را به صورت قالبى دینى و عبادى درآورده‏اند و با این مراسم و با این اشکها در حقیقت درخت تقوا را آبیارى مى‏کنند و آن را بارور مى‏سازند و مهمتر از همه آنکه دین را به صورت نهادى سیاسى که سر فرود نیاوردن در مقابل سلطه جویان جهان و سر فرود آوردن در برابر حکومت عدل الهى باشد در مى‏آورند.


شیعیان علاوه بر آنکه حسین(ع)را«رحمت واسعه الهى»و«باب نجات امت»مى‏دانند حکومتهاى جابر جهان را به مبارزه مى‏طلبند و عمل حسین(ع)و یارانش را سرمشق کوشش در راه عدالت و آزادى و استقلال و«اباى از ضیم»مى‏شمارند.شهادت امام حسین(ع)حماسه شرف و فضیلت و درس ایمان و استقامت و مثل اعلاى فداکارى و حمیت در راه کسب خشنودى خداوند است.


به قول ماربین فیلسوف آلمانى در کتاب سیاست اسلامى حرکت امام حسین از مکه به کربلا با زنان و فرزندان و استقبال از مرگ تذکارى خونین براى شیعیان بود تا از بنى امیه انتقام بگیرند.هم او گوید: تاریخ کسى را سراغ ندارد که خود و عزیزترین کسان خود را براى احقاق حق به کام مرگ فرستد جز حسین کبیر آن یگانه مردى که دانست چگونه دولت عظیم و وسیع بنى امیه را متلاشى کند و ارکان سلطنت ایشان را فرو ریزد.حادثه طف سرّ بقاى اسلام و موجب درخشندگى و تداوم تاریخ این شریعت مقدس گردیده است.
شیخ محسن حویزى آل ابى الحب در قصیده غراى حائریه خود به همین مفهوم ادیبانه(از قول امام)اشاره مى‏کند که:


إن کان دین محمد لم یستقم إلا بقتلی یا سیوف خذینی‏


اگر دین محمد جز با کشته شدن من استقامت خود را نمى‏یابد اى شمشیرها مرا فرا گیرید.


از بعضى اخبار و روایات برمى‏آید که امام حسین(ع)از صلح برادر خود امام حسن(ع)با معاویه راضى نبود ولى به احترام اینکه او برادر بزرگتر است اعتراضى نکرد.اما این معنى از نظر مسأله امامت در اعتقادات شیعه درست نمى‏آید، زیرا بنا به اعتقاد شیعه امام مفترض الطاعه است و اقوال و افعال او بر حسب مصالح امت و خواست الهى صورت مى‏گیرد و به عبارت دیگر امام معصوم و برى از خطا است و از این رو مستوجب اعتراض نیست.


بنا به اخبار و روایات موجود امام حسین(ع)پس از وفات برادرش تا زمانى که معاویه زنده بود، در ظاهر مخالفتى با معاویه نکرد زیرا بر حسب ظاهر و بنا بر مصلحت با معاویه بیعت کرده بود و این بیعت اگر چه به معنى شناختن او به عنوان خلیفه مسلمین نبود اما به این معنى بود که امام در ظاهر مخالفتى با او ندارد و نمى‏خواهد بر ضد او قیام کند.


امام این بیعت ظاهرى و صورى را نمى‏خواست نقض کند و آن را به صلاح امت نمى‏دانست.ولى این امر به معنى موافقت و رضایت آن حضرت با اعمال خلاف حق و خلاف اسلام معاویه نبود، اعمالى از قبیل استلحاق زیاد بن ابیه ، کشتن حجر بن عدى که مردى مسلمان و متقى بود، ناسزاگویى و جسارت او به مقام حضرت امیر(ع)، بیعت گرفتن براى پسرش یزید و صرف بى‏محابا و بى‏حساب اموال مسلمین در راه مقاصد سیاسى خود.


هنگامى که معاویه در سال 56 ه.ق. تصمیم گرفت که پسرش یزید را جانشین خود سازد و در زمان حیات خود براى او از مردم بیعت بگیرد تا مخالفى برایش نماند، از جمله کسانى که بیعت ایشان بسیار مهم شمرده مى‏شد، امام حسین(ع)و عبد اللّه بن زبیر و عبد اللّه بن عمر بودند.این اشخاص در موقعیتى قرار داشتند که محل توجه عموم و در نظر عامه شایسته وصول به مقام خلافت بودند.


هیچ یک از این سه تن از پیشنهاد معاویه براى بیعت با یزید استقبال نکردند و به همین جهت معاویه در سفرى که به مکه و مدینه نمود ابتدا روى خوشى به ایشان نشان نداد اما بعد در ظاهر ایشان را بگرمى پذیرفت و در باطن تهدید کرد که اگر در هنگام اعلام جانشینى یزید اظهار مخالفت کنند کشته خواهند شد.با این تهدید این سه تن خاموش ماندند بى‏آنکه اظهار موافقت یا مخالفتى کرده باشند.


معاویه در سال شصت هجرى از دنیا رفت و پسرش یزید تصمیم گرفت که از این سه تن که در نظر مردم مدعیان خلافت بودند براى خلافت خود بیعت بگیرد و به ولید بن عتبة بن ابى سفیان حاکم مدینه نوشت تا به زور از این سه تن بیعت بگیرد.


ولید نتوانست از ایشان بیعت بگیرد و امام و عبد اللّه بن زبیر تصمیم گرفتند که از مدینه بیرون بروند و به مکه پناه ببرند زیرا مکه به دستور قرآن نباید محل فسوق و جدال باشد و هر کس وارد آن شد باید در امان باشد.به گفته طبرى امام حسین(ع)شب یکشنبه دو روز مانده به آخر ماه رجب سال شصت هجرى از مدینه بیرون شد و بسوى مکه به راه افتاد.فرزندان و برادران و اولاد برادران و تمام اهل بیتش با او همراهى کردند بجز محمد حنفیه که در مدینه ماند.


سفر امام پنج روز طول کشید و روز سوم شعبان وارد مکه شد.امام حسین(ع)در مکه مورد توجه عموم قرار گرفت و شخصیت والاى او شخصیت عبد اللّه بن زبیر را تحت الشعاع قرار داد چنانکه عبد اللّه بن زبیر ناچار شد هر روز با مردم دیگر نزد امام برود.


جماعتى از شیعیان و هواخواهان حضرت على(ع)در کوفه پس از شنیدن خبر مرگ معاویه در منزل سلیمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و نامه‏اى به امام حسین(ع)نوشتند که در آن پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاویه اظهار داشتند که امامى ندارند و منتظر قدوم او به کوفه هستند تا شاید خداوند به وسیله او مردم را به دور حق جمع کند.پس از این نامه، نامه‏هاى دیگرى هم نوشتند و رسولانى فرستادند و امام را به حرکت به سوى کوفه ترغیب کردند.


امام حسین(ع) در پاسخ نامه‏هاى ایشان نامه‏اى نوشت و پسر عم خود مسلم بن عقیل را فرستاد تا از وضع کوفه و احوال مردم آگاهى دهد و اگر اوضاع را مطابق نامه‏ها و پیغامهایشان یافت او را خبر دهد تا او نیز بسوى ایشان حرکت کند.


چون مسلم بن عقیل به کوفه رسید، مردم زیادى در ابتدا با او بیعت کردند و والى کوفه از طرف یزید که نعمان بن بشیر نام داشت بر او سخت نگرفت. مسلم به امام حسین(ع)نامه نوشت و گفت که هر چه زودتر به سمت کوفه حرکت کند.هواداران بنى امیه نامه‏اى به یزید نوشتند و او را از ضعف و سستى نعمان بن بشیر در برابر مسلم و اتباع او آگاهى دادند.یزید پس از مشورت با سرجون که از موالى معاویه بود، عبید اللّه بن زیاد والى بصره را مأمور کوفه کرد و دستور داد که مسلم را تعقیب کند تا آنکه یا او را از شهر بیرون کند و یا به قتلش برساند.


عبید اللّه بن زیاد بیدرنگ روانه کوفه گردید و به تنهایى وارد آن شهر شد و زمام حکومت را به دست گرفت و مردم را با وعده و وعید به خود جلب کرد.مسلم سرانجام در روز هشتم یا نهم ذى الحجه سال شصت در کوفه خروج کرد و دار الاماره را محاصره کرد.اما اشراف کوفه و رؤساى قبایل که دل با عبید اللّه داشتند، افراد طوایف خود را از پیروى از مسلم بر حذر داشتند و در این کار موفق شدند، چنانکه مسلم تنها ماند و به تفصیلى که در کتب تاریخ مذکور است گرفتار و کشته شد.


امام حسین(ع)پیش از آنکه از خبر قتل مسلم آگاه گردد عازم خروج از مکه و حرکت به سوى کوفه گردید.عده‏اى از بزرگان قوم از جمله عبد اللّه بن عباس او را اندرز دادند که در مکه بماند و به کوفه که مردم آن قابل اطمینان نیستند نرود و حتى عبد اللّه بن عباس پیشنهاد کرد که بجاى کوفه به یمن برود و از آنجا داعیان و مبلغان خود را به اطراف بفرستد ولى امام هیچ یک از این پیشنهادها را نپذیرفت و در حرکت بسوى کوفه جازم و مصمم ماند.


در اینجا این سؤال پیش مى‏آید که مگر امام با آن همه سابقه و آگاهى که خود از نزدیک به احوال مردم کوفه داشت، خطر غدر و نفاق کوفیان را پیش بینى نمى‏کرد؟


پاسخ آن است که قطع نظر از مسأله امامت در نظر شیعه که به موجب آن امام از عواقب امور آگاه‏تر و بصیرتر از مردم دیگر است، امام حسین(ع)حتما عواقب خروج خود را از مکه و رفتنش را به میان مردم کوفه تصور مى‏کرد و بهتر از دیگران مى‏دانست که چگونه مردم کوفه پدر او را در برابر معاویه تقویت نکردند و چگونه برادرش را تنها گذاشتند و نزدیک بود که او را تسلیم معاویه کنند.بنابر این نامه‏هاى مردم کوفه او را اغفال نمى‏کرد.او مى‏دانست که مردم کوفه مى‏توانستند از حجر بن عدى و دیگران حمایت کنند و حکومت زیاد بن ابیه را گردن ننهند و سب امام على(ع) را بر بالاى منابر تحمل نکنند.امام مى‏دانست که کوفیان ممکن است به وعده خود وفا نکنند و او را تنها بگذارند.پس چرا به نامه‏هاى ایشان پاسخ مثبت داد و به مذاکرات یاران و نزدیکان خود توجه نکرد و با پاى خود بسوى قتلگاه شتافت؟


پاسخ آن است که امام حسین(ع)نمى‏توانست حکومت یزید بن معاویه را بر مسلمین تحمل کند، چه او را اصلا شایسته خلافت نمى‏دانست و اطاعت از مردى را که روزگارش در لهو و لعب و شکار مى‏گذشت و حتى به فسق مشهور بود جایز نمى‏دانست.اشتهار یزید به فسق چنان بود که حتى عبید اللّه بن زیاد نیز به آن اقرار داشت.


هنگامى که یزید او را در سال 63 مأمور کرد که به مدینه برود و عبد اللّه بن زبیر را در مکه محاصره کند، عبید اللّه از این مأموریت سر باز زد و گفت نه! من براى این فاسق(یعنى یزید)دو چیز را با هم جمع نمى‏کنم: قتل حسین فرزند رسول خدا و تاختن به کعبه، و از این مأموریت عذر خواست.عبد اللّه بن زبیر نیز پس از شنیدن شهادت سید الشهداء(ع) سخنانى ایراد کرد و در ضمن آن گفت: «حسین(ع) کسى نبود که قرآن را به غناء بدل سازد و گریه از ترس خدا را به حداء(نوعى آواز)مبدل کند و شرب خمر را جانشین روزه و شکار را جایگزین مجالس ذکر خداوند کند».مقصود ابن زبیر کنایه به یزید بن معاویه و فسوق او بود(کامل، ابن اثیر، 98/4، 112)و نیز رسیدن یزید به مسند خلافت بر خلاف اصول مقرر در اسلام بود و معاویه در حیات خود با زور و تطمیع براى او بیعت گرفته بود.خلافت مسلمانان امرى مهم است که به اعتقاد شیعه بایستى به نص رسول الله (ص)یا امام معصوم(ع)باشد و به اعتقاد اهل سنت بایستى به انتخاب اهل حل و عقد مسلمانان، و از روى اختیار و آزادى باشد و هیچ یک از این شرایط در خلافت یزید حاصل نشده بود و این کار معاویه راه را براى روش سلطنتى و امپراطورى که در آن حکومت از راه ارث است نه شایستگى، باز مى‏کرد که بر خلاف اصول و مبانى اسلامى بود.


نیز امام خود را به حق شایسته‏تر از همه کس براى مقام خلافت مى‏دید و نامه‏هاى کوفیان، با آنکه قابل اطمینان نبود، براى او تکلیفى شرعى ایجاد مى‏کرد تا با تمام قوا در راه انجاز مقاصد اسلامى بکوشد و هر گونه تعلل را در این کار مخالف این وظیفه و تکلیف شرعى خود مى‏دانست.


باز این سئوال پیش مى‏آید که اگر امام مى‏دانست خروج او از مکه و رفتنش به کوفه خطرناک است و به اغلب احتمالات موجب قتل و شهادت او خواهد گردید چرا خود را به مهلکه انداخت؟


در پاسخ باید گفت که امام با این عمل خود مى‏خواست راه فداکارى و«اباى از ضیم»و نرفتن زیر بار زور و نیز دفاع از حقیقت و پافشارى در راه عقیده را به دیگران بیاموزد.اگر امام این کار را نمى‏کرد و سر به اطاعت یزید فرود مى‏آورد و پاسخ نامه‏هاى کوفیان را نمى‏داد، چگونه مى‏توانست سربلند و با افتخار در میان مردم زندگى کند و در جواب مردمى که او را نمونه تقوا و مثل اعلاى یک فرد اسلامى مى‏دانستند چه مى‏گفت؟


پس امام مى‏دانست که کشته خواهد شد و ترجیح داد که این امر در بیرون کعبه و مکه صورت گیرد تا توهین و هتک حرمتى به خانه خدا وارد نیاید و حرمت قرآن و اسلام محفوظ بماند.


باز هم سؤالى پیش مى‏آید که چرا امام مطابق اندرز عبد اللّه بن عباس به یمن نرفت که مردم آنجا لااقل سابقه غدر و عهد شکنى نداشتند.پاسخ آن است که امام مى‏خواست مخالفت خود را با حکومت جور بنى‏امیه آشکارا بر جهانیان معلوم دارد و این امر در عراق که بزرگترین مرکز تجمع اسلامى بود و شهرهاى بزرگ کوفه و بصره در آن قرار داشتند بهتر میسر بود تا در یمن که دور از مراکز اسلامى بود.


ابن زیاد پس از قتل مسلم(ع)مرزهاى عراق را با حجاز بست و فرستاده‏هاى دیگر امام را در کوفه گرفت و کشت و سپاهى را براى گرفتن و کشتن امام حسین(ع)و اصحاب او آماده ساخت.چون خبر شهادت مسلم(ع)و سایر فرستادگان در راه کوفه به گوش امام رسید روى به همراهان خود کرد و فرمود تا هر که مى‏خواهد برگردد و او ایشان را از عهد و میثاقى که با او بسته بودند آزاد مى‏کند.


بسیارى از همراهان او پراکنده شدند و فقط یاران و اهل بیت او که از مکه با او همراه بودند باقی ماندند در بطن عقبه، مردى عرب به او رسید و او را سوگند داد که برگردد زیرا این راهى که میرود بسوى شمشیرها و سر نیزه‏ها است.اگر مردمى که به او نامه نوشته بودند راه را براى او باز مى‏کردند و امر را براى او آماده مى‏ساختند رفتن او وجهى داشت اما اکنون که این وضع پیش آمده است رفتن او صلاح نیست.حضرت در پاسخ فرمود: «آنچه تو گفتى بر من پوشیده نیست ولى کسى نمى‏تواند بر امر خدا غالب شود».آنگاه از آن محل دور شد.


در منزلى به نام«شراف»، حر بن یزید ریاحى با هزار نفر از سوى حصین بن نمیر تمیمى که مأمور حفاظت مرزهاى عراق بود رسید و گفت مأمور است تا او را پیش عبید اللّه بن زیاد ببرد.امام به او سخت پرخاش کرد و حر گفت او مأمور جنگ نیست و فقط مأمور است که او را به کوفه ببرد.حضرت خطبه‏اى ایراد فرمود و خود را شناسانید و نامه‏هاى کوفیان را یادآورى کرد و غدر و نفاق ایشان را متذکر شد و تأکید فرمود که یزید و اتباع او از شیطان اطاعت مى‏کنند و فساد را آشکار کرده و حدود الهى را به حال تعطیل درآورده‏اند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام ساخته‏اند و قیام او و آمدنش از مکه براى همین امر است.در این میان چهار تن از کوفه رسیدند و خبر آوردند که اشراف کوفه با گرفتن پول و رشوه به مخالفت با امام و موافقت با یزید برخاسته‏اند و مردم دیگر اگر چه دلهایشان با امام حسین(ع)است اما شمشیرهایشان بسوى او آخته است. نیز خبر آوردند که قیس بن مسهر فرستاده امام به قتل رسیده است.


البته امام با آنکه خبر شهادت مسلم را شنیده بود باز عازم کوفه بود و شاید امید مى‏داشت که با رفتن او به کوفه هواخواهانش قیام کنند و حکومت ابن زیاد را سرنگون سازند.اما با آمدن حر بر ایشان مسلم گردید که ابن زیاد بر اوضاع مسلط شده است و هواخواهان واقعى او در کوفه بسیار اندک هستند و در حالت اختفا بسر مى‏برند.به همین جهت از رفتن به کوفه منصرف شد و مى‏خواست به مدینه باز گردد که حر مانع او گردید.در این میان قاصدى از ابن زیاد رسید که امام حسین(ع)را در تنگنا بگذارد و او را در فضایى باز که حصن و پناهگاه و آب نداشته باشد فرود بیاورد تا امر بعدى او برسد.


امام بناچار روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجرى در محلى به نام کربلا فرود آمد و فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار تن از سوى عبید اللّه بن زیاد رسید و مأمور بود که از امام حسین(ع)براى یزید بیعت بگیرد.امام حسین(ع)پیشنهاد کرد که راه را براى او باز بگذارند تا به مدینه باز گردد یا جاى دیگر برود.عمر بن سعد این پیشنهاد را به ابن زیاد فرستاد و او مى‏خواست بپذیرد ولى شمر بن ذى الجوشن مانع شد و گفت اگر امام حسین(ع)را رها کنند نیرو خواهد گرفت و گرفتن بیعت از او ممکن نخواهد شد.


ابن زیاد پس از شنیدن سخنان شمر نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت و گفت امام حسین(ع)یا باید تسلیم شود و یا کشته شود.فاجعه کربلا از اینجا آغاز مى‏گردد.امام حسین(ع)سر تسلیم فرود نیاورد و به یاران خود اختیار داد که شبانه او را ترک کنند و او را تنها بگذارند زیرا او تسلیم نخواهد شد و به قتل خواهد رسید و از این رو نمى‏خواهد که اصحاب به سرنوشت او دچار شوند.اما اصحاب و خویشان او همچنان وفادار ماندند و با دلیرى بى‏مانندى از او دفاع کردند و جان خود را در راه او باختند.شرح شجاعت و جنگ سرسختانه سیدالشهداء(ع)و اصحابش را مى‏توان در تاریخ طبرى(وقایع سال 61 هجرى)ملاحظه کرد.


دفاع دلیرانه امام (ع) حیرت انگیز بود.شخصى به نام عبد اللّه بن عمار که شاهد عینى ماجرا بوده مى‏گوید ندیدم مردى که فرزندان و اهل بیت و یارانش کشته شده باشند، قویتر و مطمئنتر و دلیرتر از حسین بن على(ع) که پیادگان دشمن مانند گوسفند از پیش او مى‏گریختند.این شجاعت را بازماندگان او نیز از خود نشان دادند و در برابر کسانى که ایشان را اسیر کردند و در مجلس ابن زیاد و یزید - با اینکه در حال اسارت بودند - قوت نفس بى‏مانندى از خود نشان دادند. نمونه کامل این قدرتِ اراده و تسلط بر نفس و عدم تسلیم، در وجود حضرت زینب (ع)متجلى شد که پایدارى و سخنان تند و سخت او در برابر ابن زیاد معروف است.


عبد اللّه بن زبیر با اینکه خود را رقیب امام حسین (ع)مى‏دید و با اهل بیت رسول الله(ص) عداوت خاصى داشت چون خبر شهادت او را شنید گفت: «اگر چه خداوند کسى را آگاه نمى‏کند که کشته خواهد شد امام حسین مرگ شرافتمندانه را بر زندگى پست ترجیح داد...آنها کسى را کشتند که طول شب را نماز مى‏خواند و روزها را روزه مى‏گرفت و در امر خلافت از آنها سزاوارتر بود و در دین و فضیلت بر ایشان برترى داشت.(تاریخ طبرى، 366/2)


شهادت حضرت سید الشهداء(ع)و برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب بزرگوار او روز دهم ماه محرم سال شصت و یک هجرى رخ داد.زنان و کودکان خاندان رسالت همه به اسارت کوفیان درآمدند.خیمه‏هاى آنها را آتش زدند و بر جنازه شهدا اسب تاختند و سرهاى شهیدان را از تن‏ها جدا و بر نیزه‏ها کردند.سر امام(ع) را سنان بن انس یا شمر بن ذى الجوشن از تن جدا کرده با سرهاى شهداى دیگر به کوفه نزد عبید اللّه بن زیاد برد.


اعراب بنى اسد بعد از پایان جنگ کربلا تن‏هاى بى‏سر شهدا را دفن کردند.درباره مدفن سر امام به یقین نمى‏توان اظهار عقیده کرد، در دمشق و مصر و کربلا مشاهدى به نام«رأس الحسین»زیارتگاه شیعیان است.


حسین بن على(ع)به حکم رسول اللّه(ص)و وصیت برادرش حسن(ع)از روز پنج شنبه 28 صفر سال 50 ه.ق. بعد از شهادت برادر به امامت رسید و حدود 11 سال این وظیفه خطیر را عهده‏دار بود.تربت پاکش زیارتگاه شیعیان جهان و ذکر مصیبات و گریه بر مظلومیتش پاک کننده گناهان است.مزار امام حسین(ع)را نخستین بار اعراب بنى اسد مشخص نمودند و پس از آن بارها دستخوش تبدیل و تغییر و تخریب و تعمیر گردید تا به سال 767ه.ق. در عهد سلطان اویس ایلخان بناى فعلى روضه مطهره حسینى ساخته شد.





 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 آذر 90 توسط محمدرضا غفارزاده



امام عصر(عج)

حضرت مهدى امام دوازدهم از ائمه شیعه امامیه و مهدى موعود و یگانه فرزند امام حسن عسکرى(ع) مى‏باشد.همه شیعه امامیه بر امامت آن حضرت متفقند و او را زنده و از انظار غایب و حضرتش را نقطه امید خود و منجى عالم بشریت مى‏دانند و پیوسته در حوادث سهمگین زندگى بدو پناه مى‏برند و منتظر فرج او هستند تا آنگاه که حکمت الهى اقتضاى ظهور و خروج و تصرف ظاهرى آن حضرت را نیز بکند و بنا به وعده خداوند زمین را از عدل و داد و مساوات پر کند و عظمت شریعت را تجدید نماید و احکام الهى را در میان مردم جارى سازد.

نام آن حضرت همان نام حضرت رسول(ص) است در اخبار شیعه از بردن نام ایشان منع شده است و اکثر علماى شیعه نام ایشان را به تصریح ذکر نمى‏کنند، گر چه این روایات شاید مربوط به زمان کودکى و دوران پیش از غیبت ایشان بوده است تا مخالفان که به جد تمام در تعقیب ایشان بوده‏اند به وجودشان راه نبرند.ولى به هر حال با القابى چون مهدى و حجت و قائم منتظر و خلف صالح و بقیة الله و امام زمان و صاحب زمان و ولى عصر و امام عصر و...از آن حضرت یاد مى‏شود و یا به کنایه او را الحضرة، الناحیة المقدسة، الغریم و...مى‏نامند.

تولد ایشان در شب نیمه شعبان سال 255 ه.ق. در حدود پانزده یا شانزده روز پس از خلافت المهتدى و در دوران انقلابات و آشوبهاى بزرگ بغداد و جهان اسلام روى داده است.مادرش ام ولد و بانویى رومى بود که نرجس(نرگس)و به قولى ملیکه نام داشت و او را نواده قیصر روم گفته‏اند و روایات بسیارى در چگونگى ازدواج حضرت امام عسکرى(ع)با این بانو و همچنین در کیفیت ولادت امام و معجزاتى که از آن حضرت دیده شده است نقل شده است .

به موجب این روایات آن حضرت از روز ولادت از انظار پنهان نگاه داشته مى‏شد ولى بعضى از افراد خانواده و خواص صحابه او را زیارت مى‏کردند و امام اصحاب خود را از غیبت قریب الوقوعشان مطلع ساخته بود.

در شمایل حضرتش گفته‏اند که در شکل و خوى شبیه جدش پیغمبر(ص)است.چهره‏اش تابناک و برگونه راست خالى سیاه دارد.دندانهایش از هم فاصله دارد و بر چهره‏اش علامتى دیده مى‏شود.وقتى ظهور کند در شکل جوانى خوش سیما حدود چهل ساله با قامتى معتدل و پیشانى و موى بلند که بر شانه‏هایش ریخته است و چشمانى درشت و سیاه و ابروانى پیوسته و شانه‏اى عریض جلوه خواهد کرد.

آخرین وقتى که امام دوازدهم در جمع مردم دیده شد هنگام خواندن نماز بر جنازه پدر بزرگوارش(ربیع الاول 260 ه.ق.)بود و غیبت آن حضرت پس از آن آغاز گردید.

بنا بر اخبار و روایات شیعه آن حضرت را دو غیبت است: صغرى و کبرى که قصرى‏ و طولى‏ نیز مى‏گویند.غیبت صغرى هفتاد و چهار سال طول کشید و در این مدت چهار سفیر یا نایب که ایشان را«نواب»یا«ابواب»یا«سفراء»مى‏خوانند نامه‏ها و توقیعات حضرت را به مردم مى‏رسانده‏اند و خود به زیارت ایشان نائل مى‏شده‏اند.این سفرا یا نواب چهارگانه به ترتیب عبارتند از:

1)ابو عمرو عثمان بن سعید بن عمرو عمرى اسدى عسکرى‏

وى از اصحاب امام هادى و امام عسکرى بود و مراسم تغسیل و تکفین و تدفین امام یازدهم را بنا به وصیت آن حضرت انجام داد.او به حکم امام عسکرى پیشکارى حضرت مهدى را بر عهده گرفت و تا زنده بود این خدمت را ادامه داد.

2)ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید

وى در زمان حضرت عسکرى(ع) دستیار پدر بود و بعد از مرگ وى عهده‏دار سفارت امام گردید.او کتابهایى در فقه تألیف نموده که مطالب آن را از امام یازدهم و امام دوازدهم شنیده و پاکنویس کرده بود. یکى از آنها کتاب الاشربة است.ابو جعفر روز آخر جمادى الاولى 304 یا 305 در بغداد درگذشت و همانجا مدفون شد.او مدتى حدود پنجاه سال پیشکار و وکیل امام زمان(عج)بود.

3)ابو القاسم حسین بن روح بن ابى بحر نوبختى‏

ابو جعفر محمد بن عثمان دو سال پیش از مرگ، مشایخ و اعیان شیعه را جمع کرد و حسین بن روح را که سالها دستیار مورد اعتمادش بود به جانشینى خود معرفى نمود.وى از عقلاى زمان بود.وفاتش در شعبان 326 ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در گورستان نوبختیه مدفون گردید.

4)ابو الحسن على بن محمد سمرى‏

وى بنا به وصیت حسین بن روح و امر امام زمان(عج)به سفارت و نیابت خاصه امام برگزیده شد و مدتى نزدیک به دو سال رابط بین امام غایب و شیعیان بود.وفاتش در نیمه شعبان 328یا329 ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در آنجا به خاک سپرده شد.بعد از وفات او مدت غیبت صغرى و عصر سفارت و نیابت خاصه پایان پذیرفت و دوران غیبت کبرى آغاز گردید.

آخرین نامه و دستورى که سمرى از امام زمان دریافت نمود به مضمون ذیل نقل شده است:

«بسم اللّه الرحمن الرحیم.اى على بن محمد سمرى خدا اجر برادران ترا در مصیبت تو بزرگ گرداند.تو بعد از شش روز از دنیا خواهى رفت، پس خود را آماده کن و به احدى براى جانشینى خود وصیت نکن زیرا غیبت تامه آغاز مى‏شود و دیگر ظهورى نخواهد بود مگر به اذن خداى تعالى و آن بعد از طول زمان و قساوت قلبها و پر شدن زمین از جور خواهد بود.زود باشد که در بین شیعیان کسانى بیایند که ادعاى مشاهده کنند.هر کس مدعى مشاهده من قبل از خروج سفیانى و صیحه آسمانى بشود کذاب و مفترى است.و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم.»

بجز این چهار تن که«سفراء محمودون»و«نواب مرضیون»نامیده مى‏شوند ظاهرا کسانى دیگر نیز در آن مدت غیبت صغرى به حضور امام رسیده‏اند.اما کسانى هم بوده‏اند که به دروغ ادعاى سفارت و«بابیت»کرده‏اند و مورد تکذیب و لعن سخت شیعه قرار گرفته‏اند از قبیل«شریعى»و«نمیرى»و«حسین حلاج»و«شلمغانى»و غیر ایشان.

با پایان زندگى على بن محمد سمرى عصر نیابت خاصه به انتها رسید و دوره نیابت عامه آغاز گردید.به این معنى که از سوى امام شرایطى کلى و به طور عام تعیین شد که در هر زمان بر هر کس منطبق شود سخنش سخن امام و اطاعتش واجب و مخالفتش حرام خواهد بود.در این باره دلایل بسیار نقل شده که از جمله آنهاست:

1)اسحاق بن یعقوب کلینى از علماى شیعه راجع به تکلیف شیعیان در غیبت کبرى از امام سئوال کرد و توقیع ذیل در پاسخ او صادر گردید: «...و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلى رواة أحادیثنا فإنهم حجتی علیکم و أنا حجة اللّه»(در پیش آمدهایى که براى شما رخ مى‏دهد باید به راویان اخبار ما(علما)رجوع کنید.ایشان حجت من بر شما هستند و من حجت خدایم.)

2)امام حسن عسکرى(ع)در تفسیر منسوب به او در ذیل آیه«و منهم أمیون لا یعلمون الکتاب»(بقره، 78)درباره علما فرموده‏اند: «...أما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لأمر مولاه فللعوام أن یقلدوه»(هر یک از فقهایى که بر نفس خود مسلط باشد و دین خود را حفظ کند و با هواى نفس خود مخالفت ورزد و امر خدا را اطاعت کند بر همگان واجب است که از او تقلید نمایند.)

3)کلینى و صدوق و طوسى روایتى را که معروف به«مقبوله عمر بن حنظله»است از امام صادق(ع)به مضمون ذیل نقل کرده‏اند«...هر کدام از شما که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام صاحب نظر باشد و احکام ما را بداند او را به حکومت برگزینید که من او را بر شما حاکم قرار دادم...»

4)پیغمبر مى‏فرمود: «علماء أمتی کأنبیاء بنی إسرائیل»یعنى همانطور که انبیاى بنى اسرائیل حافظ دین موسى بودند و اطاعت آنان بر بنى اسرائیل واجب بود علماى اسلام نیز حافظ دین پیغمبرند و اطاعت از آنان در احکام شرع واجب است.

اعتقاد شیعه امامیه بر غیبت امام دوازدهم و زنده بودن او در طى قرون متمادى و اعتقاد به ظهور او در آینده و در دست گرفتن حکومت و خلافت الهى موجب اعتراضات و شبهات فراوان از جانب مخالفان شیعه امامیه شده است و علماى شیعه ناچار در هر عصرى از اعصار به این شبهات و اعتراضات پاسخ داده‏اند و باید گفت مقاومت شدید ایشان در برابر حملات شدید دشمنان و رد شبهات و اعتراضات با وجوه منطقى و مستدل موجب شده است که شیعه با میلیونها پیرو و معتقد در جهان از ارکان مهم عالم اسلام شمرده شده و از جهت سیاسى و دینى و فرهنگى و علمى از فرق مهم مذهبى عالم محسوب گردد.

در اثبات اصل مسأله امامت و وجوب تعیین و نصب آن از جانب خدا و در اثبات امامت خاصه هر یک از ائمه اثنا عشر و در اثبات وجود مهدى موعود و اینکه این مهدى از نسل حضرت رسول(ص)و بنا بر این از اولاد على و فاطمه علیهماالسلام است مطالب و حجج و دلایلى در کتب کلامى شیعه گفته شده است که در اینجا مجال کافى و لازم براى این مباحث موجود نیست.همین قدر متذکر مى‏گردد که این نوع استدلالات کلامى از قبیل استدلال بر نبوت انبیا و نبوت خاصه و نظایر آن است و روش آن نیز از همان قبیل است و برادران اهل سنت خود در احتجاج با اهل ادیان دیگر همین اصول و روش را بکار مى‏برند و تفاوت در محتویات و مواد است.

پس در اینجا مسأله وجوب امامت و عصمت امام و عدد ائمه و نیز لزوم ظهور مهدى در آخر الزمان«مفروغ عنه»است و این مسائل و مطالب در جاى خود بحث و حل شده است.

آنچه در این مقال تذکر آن ضرورى مى‏نماید اشاره به اعتراض مخالفان به مسأله غیبت امام دوازدهم و حیات او در پس پرده غیبت در طى قرنهاى دراز و فایده‏اى است که بر این غیبت مترتب است و سعى مى‏شود که بطور اختصار به این اعتراضات و پاسخهاى آنها اشاره شود:

1)در این که امام زمان و مهدى موعود امام دوازدهم و فرزند امام حسن عسکرى(ع)است در میان شیعه امامیه کوچکترین تردیدى وجود ندارد و این به جهت اخبار و احادیث فراوانى است که در کتب شیعه هست و به موجب آن عدد امامان دوازده، و امام دوازدهم فرزند امام حسن عسکرى(ع)است و چون امام حسن عسکرى(ع) یک فرزند بیشتر نداشته است این فرزند، امام دوازدهم خواهند بود.

2)بعضى از مخالفان اعتراض کرده‏اند که امام حسن عسکرى(ع)فرزندى نداشته است و این اعتراض مقبول نتواند بود زیرا مخالفان در مقام انکار هستند و میخواهند یا بر اساس مذهب شیعه و یا بر اساس مهدویت امام دوازدهم خلل آورند.بدیهى است که چنین کسانى مغرض هستند و بى طرف نیستند و از این روى دعوى ایشان صادقانه نیست و مقصود آنها از آن غلبه بر خصم است. اما شیعه امامیه که امامان خود را بهتر از هر کس مى‏شناسند و نصب امام را بر خداوند واجب مى‏دانند و اطاعت او را بر خود فرض شرعى عینى مى‏شمارند نمى‏توانند در امرى که براى ایشان از ارکان مهم دین است و ناشناختن آن و عدم معرفت به حال امام را با جاهلیت برابر مى‏دانند سهل انگارى کنند و چگونه مى‏توانند در امرى به این اهمیت به جهل و تزویر متمسک شوند؟

پس مسأله امامت امام دوازدهم براى شیعیان در ردیف مسأله نماز و روزه و نه فقط مانند یکى از فروع و احکام دین بلکه از اصول مذهب است و در آن نهایت احتیاط و سختگیرى را به عمل مى‏آورند، اما براى مخالفان مسأله«دینى»نیست بلکه مسأله نفى و طرد عقیده طرف مقابل است و در چنین وضعى طبعا سخن آنکه مسأله را از نظر اهمیت دینى مى‏نگرد معتبر است.

3)از اعتراضات مهم مخالفان یکى این است که امام چرا غیبت کرده است؟

شیعه در پاسخ مى‏گویند به جهت خوف از مخالفان آن حضرت خود را به اذن خداوند از انظار مخفى داشته است.اگر تاریخ نیمه دوم قرن سوم هجرى را در نظر بیاوریم و ببینیم که چگونه مردم از خلافت عباسى سر خورده و نومید شده بودند و به دنبال افراد صالحترى در میان خاندان علویان مى‏گشتند و اگر ظهور صاحب الزنج را در بصره که مدعى علویت بود و ظهور عده‏اى از سران قرامطه را که بعضى از ایشان نیز مدعى علویت بودند بنگریم وحشت خاندان عباسى را در مرکز خلافت از علویان و مخصوصا از امامان شیعه که برجسته‏ترین و شایسته‏ترین اولاد امام على(ع)بودند خوب درک مى‏کنیم و درمى‏یابیم که چرا خلفاى عباسى حضرت جواد و حضرت هادى و حضرت عسکرى(ع)را زیر نظر داشتند و هیچیک از حرکات ایشان از نظر مأموران خلافت پنهان نمى‏ماند.

شرح حال این امامان پر است از وقایعى مانند ارسال وجوه و هدایا و تحف به عنوان خمس و سهم امام از اکناف عالم اسلامى به ایشان و پر است از نام وکلا و مأموران ایشان در شهرهاى مختلف.

امام حسن عسکرى(ع)در سال 260 ه.ق. در اوایل شورش زنجیان به رهبرى صاحب الزنج وفات یافت و در آن موقعیت خطرناک اگر عمال بنى عباس بویى مى‏بردند که فرزندى صغیر که جانشین آن حضرت است در خانه او زنده است و مرجع شیعیان جهان است حتما او را به دست آورده و مى‏کشتند.بنابراین مصلحت اسلام و جهانیان چنان اقتضا مى‏نمود که امام از انظار دشمنان مستور بماند.این یک دلیل تاریخى است اما دلایل معنوى دیگرى نیز هست که در جاى خود مذکور است.

4)علت غیبت امام در آغاز هر چه باشد علت دوام آن نتواند بود.دلیل ادامه این غیبت چیست؟

پاسخ آن است که علت آغاز غیبت همان علت دوام آن نیز هست و این علت با شدت بیشترى تا زمان ما ادامه دارد، یعنى مردم جهان آمادگى براى قبول حکومت الهى که عدالت محض را بر طبق احکام الهى در جهان برقرار کند ندارند و ما این را به وضوح در زمان خود مى‏بینیم و از روى تجربه تاریخى در قرون گذشته نیز کاملا دریافته‏ایم و چنانکه علائم و قرائن نشان مى‏دهد این عدم آمادگى تا سالهاى سال همچنان ادامه خواهد یافت و غیبت امام(ع)که معلول این علت است نیز ادامه خواهد داشت.

5)چگونه یک انسان مى‏تواند در طى قرنها زنده بماند؟آیا این خلاف طبیعت و محال نیست؟

پاسخ آن است که البته از نظر طبیعت و طبایع اشیا و حیوان و انسان چنین چیزى غیر ممکن مى‏نماید.اما ما معتقد به امرى فوق طبیعى هستیم و معتقد به قدرتى هستیم که طبیعت از او و آفریده اوست.اگر جهان همه طبیعت بود خلاف طبیعت خلاف عقل هم بود.اما عقل به چیزى والاتر و برتر از طبیعت معتقد است که مى‏تواند قوانینى را که خود نهاده است بر هم بزند و قانونى دیگر بیافریند در این صورت عمر چندین قرن براى یک انسان اگر چه خلاف طبیعت است اما خلاف عقل نیست.زیرا طبیعت اسیر و تابع قدرتى است که او را آفریده است.روى سخن در اینجا با منکران خدا و جهان فوق طبیعت نیست، با آنان باید از آغاز سخن گفت.روى سخن با کسانى است که به خدا و جهان فوق طبیعت معتقدند و ارسال رسل و انبیا را قبول دارند و معجزات را که امورى خارق عادت و خارق طبیعت است مى‏پذیرند.

6)فایده وجود امام در اجراى احکام الهى و بسط ید او در استقرار عدالت و دفع ظلم از ظالم است و به همین دلیل است که شیعه وجود امام را لازم دانسته‏اند و امام را معصوم شمرده‏اند زیرا شخص جایز الخطا ممکن است در اجراى حکم و عدالت به راه خطا برود و مردم در حیرت و ضلالت بیفتند و آن غرضى که از وجود امام مطلوب بود حاصل نشود.حال اگر امام منصوص و منصوب از جانب خدا مبسوط الید نباشد و علاوه بر آن، غایب و از انظار مردم مستور باشد چه نفعى بر وجود او مترتب است؟در این صورت ادله‏اى که شیعه براى اثبات وجوب نصب امام آورده‏اند نیز معنى خود را از دست مى‏دهد.

پاسخ این سؤال و اعتراض آن است که در رابطه میان خدا و بشر امورى بر خداوند واجب است که از راه لطف باید در حق بندگان انجام دهد و امورى هم بر بندگان لازم و واجب است تا در نتیجه استقرار این رابطه کار اجتماع نظام پذیرد.مثلا در رابطه فرد با خدا باید گفت که اگر خداوند فردى را صحیح و سالم و عاقل بیافریند(و اکثر افراد انسان چنین هستند)آن فرد هم باید قواى جسمانى و عقلانى خود را در راه بهبود وضع خود بکار اندازد.اگر فردى با چشمان سالم و عقل کامل در حال راه رفتن چشمهاى خود را بر هم نهد و در چاه بیفتد به حکم عقل تقصیر فقط متوجه خود اوست .به همین جهت است که در انجام تکالیف شرعى یکى از شروط، صحت جسمانى و عقلانى است و خداوند بر کسى که چنین شرایطى را در اختیار او نگذاشته است تکلیف نمى‏کند.

امام لطفى است از خداوند بر اجتماع تا مردم در اثر حسن سیاست او در رفاه و آسایش و عدالت زندگى کنند و خداوند چنین لطفى را در حق مردم کرده و چنین امامى را تعیین فرموده است.حال نوبت مردم است که قدر این لطف را بدانند و از او اطاعت کنند و اگر نکنند و بر عکس، او را تهدید و تخویف کنند تکلیف خود را انجام نداده‏اند و این را دیگر به خدا نمى‏توان نسبت داد.به همین جهت است که علماى شیعه گفته‏اند: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»(وجود امام لطفى است از جانب خدا و تصرف او در حکومت و سیاست لطف دیگرى است از خدا و اگر این لطف حاصل نشود تقصیر آن متوجه ماست).

7)اعتراض کرده‏اند که اگر مسئولیت عدم تصرف امام در امور دینى و دنیوى متوجه خود بشر و افراد آن است چه فرقى میان غیبت جسمانى و مرگ اوست؟و چرا امام دوازدهم مانند افراد دیگر بطور طبیعى از جهان نرفته است تا اشکال و اعتراض امر غیر طبیعى و خارق العاده حیات طولانى پیش بیاید؟در چنین صورتى خداوند در موقع مقتضى و به هنگام آمادگى مردمان مهدى موعود را با آن صفت و سیرت که هست از میان خاندان علوى برمى‏گزیند و به او اجازه خروج و ظهور مى‏دهد.مانند آن که درباره انبیا نیز چنین شده است و خداوند در موارد مقتضى یکى را برگزیده و مبعوث کرده است.

پاسخ این سؤال آن است که شیعه بنا به قانون لطف وجود امام را لازم مى‏داند، امامى که معصوم و عادل باشد.و فوت امام لزوما به این معنى است که خداوند این لطف را از مردم دریغ داشته است و انسانها را بى‏سرپرست به حال خود رها کرده است.این مخالف قواعد عقلى است که در علم کلام مذکور است و مخالف عدل الهى است.پس خداوند آنچه را که بر او لازم بوده است از نصب و تعیین امام معصوم انجام داده است و او را زنده نگاهداشته است تا حجت او بر مردم تمام شود.و مردم در مقام اعتراض نگویند که ما را بدون سرپرست رها کردى و اگر چنین سرپرستى بود ما حتما از او پیروى مى‏کردیم.

8)ممکن است اعتراض شود که لازم نبود یک امام در طى قرون و اعصار زنده بماند بلکه هر امامى پس از عمر طبیعى(در حال غیبت)جاى خود را به امام معصوم دیگر مى‏داد و این وضع تا خروج مهدى موعود ادامه مى‏داشت.

پاسخ این اعتراض باز در رفتار مردمان است عده‏اى از مردمان در حالى که امامان غایب نبودند و بطور آشکار در میان ایشان زندگى مى‏کردند به نفى و انکار امامت ایشان برمى‏خاستند و به دنبال مدعیان دروغین مى‏رفتند و فرقه‏هاى نوینى بوجود مى‏آوردند.تاریخ فرق و مذاهب پر است از اینگونه نفى‏ها و انکارها و ظهور این گونه مدعیان امامت.اگر در حال ظهور و عدم غیبت چنین بوده است در حال غیبت و استتار چه مى‏شد؟پس وجود یک امام زنده غایب در حال انتظار بهترین و صالحترین وجوه است.

علائم ظهور حضرت حجت(عج)را محدثین شیعه به تفصیل ذکر نموده‏اند بعضى از آن علامات مقارن ظهور و همراه با مهدى آشکار مى‏شود و بعضى دیگر قبلا اتفاق مى‏افتد. از جمله آنهاست: خروج سفیانى در شام و قیام یمانى و خروج دجال و دابة الارض و صیحه آسمانى دایر به بشارت نزدیکى ظهور مهدى، و قیام سید حسنى به نام محمد بن حسن و کشته شدن او در مکه بین رکن و مقام و به زمین فرو رفتن لشکر سفیانى بین مدینه و مکه و پیدا شدن دست یا صورت و سینه‏اى در چشمه خورشید و طلوع خورشید از مغرب و خسوف و کسوف بى‏موقع و حساب نشده...که بعض آنها را باید بر سبیل رمز و کنایه تعبیر نمود.

در اخبار شیعه است که مهدى روز شنبه دهم محرم در مکه بین رکن و مقام ظهور مى‏کند.او تکیه به دیوار کعبه مى‏دهد و این آیه را با صدایى که به گوش همه مى‏رسد تلاوت مى‏کند: «بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین»(هود، 86)او مردم را به بیعت با خود دعوت مى‏کند و شیعیان خاص او که 313 نفرند- و 113 نفر ایشان از ایرانند- از آسیا و افریقا فورا خود را به او مى‏رسانند و با حضرت مهدى(عج)بیعت مى‏کنند.براى اطلاع بیشتر از چگونگى ظهور امام(عج)و فتوحات ایشان و اتفاقات بعدى باید به کتب معتبر شیعى مراجعه نمود.

اعتقاد به امام حى قائم و انتظار ظهور او و نیابت فقها از نظر سیاسى و روحانى و فرهنگى نتایج مهمى در تاریخ تشیع داشته است و تکیه‏گاه شیعیان و سبب انسجام و اتحاد جامعه ایشان و زنده ماندن روح انقلاب و مقاومت و قیام در آنان بوده است.این مسأله موجب گردیده است که همیشه عده‏اى در صدد تحصیل علم و وصول به مقام اجتهاد برآیند.مدارس بزرگ شیعه در ایران و عراق و هند و سایر بلاد آسیا و افریقا نه تنها موجب بقا و قوت تشیع بوده بلکه معارف پربار تشیع را آفریده و مشعل دانش و خرد را در تاریکترین ادوار تاریخ روشن نگاه داشته است.

مسأله مهدویت در تاریخ اسلام وقایع سیاسى مهمى را بوجود آورده و از صدر اسلام تا زمان حاضر اشخاص بسیارى مدعى مهدویت یا بابیت شده‏اند که از جمله آنها غلام احمد قادیانى(1235 ه.ق.)مؤسس فرقه قادیانى در هند و سید على محمد باب(مقتول 1266 ه.ق. در تبریز)مؤسس فرقه بابى در ایران و محمد احمد معروف به مهدى سودانى(م 1885 م/1302 ه.ق.)در افریقا بوده‏اند.

منابع‏

وفیات الاعیان، 451/1

نور الابصار فى مناقب آل بیت النبى المختار، مؤمن شبلنجى، 161

اعیان الشیعة، 44/2، 88

بحار الانوار جلد سیزدهم‏

الارشاد، شیخ مفید

کتاب الغیبة، شیخ طوسى.
 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 آذر 90 توسط محمدرضا غفارزاده

در فضای داخلی مساجد شهر اردبیل سکوهایی وجود دارد که روی آنها تشت‌های بزرگ مسی و برنجی گذاشته می‌شود. این تشت‌ها که نزد عزاداران حسینی اردبیل از حرمت خاصی برخوردار هستند، در طول سال روی جایگاه ویژه شان می‌مانند تا سه روز مانده به آغاز ماه محرم در آیینی که خاص عزاداری شهر اردبیل است و به آن "تشت گذاری" گفته می‌شود، مورد استفاده قرار گیرند.




شهر اردبیل از دوران قدیم تا چندی پیش، صاحب شش محله اصلی بوده که اهالی شهر با تعبیر "محلات ششگانه" از آن یاد می‌کنند. هر محله اصلی یا بزرگ نیز شامل کوچه‌ها و مساجد کوچکتری بوده که در زبان محلی به آن "خولا" (شاخه) گفته می‌شود. عزاداری ماه محرم در اردبیل از دیرباز توسط همین محلات ششگانه و شاخه‌های آنها انجام می‌گرفته و اکنون نیز به همان ترتیب کهن، توسط محلات ششگانه و محلات تابع آنها سامان می‌یابد.
مراسم تشت گذاری از روز 27 ذی الحجه تا اول ماه محرم، یعنی در فاصله سه روز، در نزدیک به 200 مسجد اردبیل برگزار می‌شود. اولین تشت گذاری رسمی ‌شهر روز 27 ذی الحجه، پس از نماز مغرب در مسجد جامع شهر صورت می‌گیرد و سپس طی روزهای باقی مانده تا آغاز ماه محرم، بقیه محله‌ها هم اقدام به برگزاری این مراسم می‌کنند.
تشت گذاری مسجد جامع شهر توسط عزاداران حسینی محله "طوی" (یکی از محله‌های ششگانه شهر) مدیریت می‌شود. چند روز مانده به 27 ذی الحجه تعدادی از زنان محله طوی اقدام به نظافت مسجد جامع و شستشوی تشت‌ها می‌کنند و سپس تشت‌ها را در گوشه ای از مسجد قرار می‌دهند. در مسجد جامع اردبیل به نشان شش محله اصلی شهر، شش تشت آب وجود دارد. در روز تشت گذاری مسجد جامع، علاوه بر عزاداران محله طوی و توابع آن، ریش سفیدها یا روسای و هیات امنای پنج محله دیگر نیز حضور می‌یابند. بعد از عزاداری حسینیان محله طوی و محله‌های تابع آن، تشت هر محله توسط نماینده همان محله، با کمک جوانان و در میان غلغله و ازدحام جمعیت به دوش گرفته می‌شود و روی سکویی که برای تشت‌ها در مسجد ساخته شده قرار می‌گیرد. بعد از قرار گرفتن آخرین تشت روی سکوی مورد نظر، عزاداران حسینی کوزه‌های آب را بر دوش می‌گیرند و میان ازدحام عزاداران، آب آنها را درون تشت‌ها خالی می‌کنند. عزاداران اردبیلی علاوه بر آنکه برای رفع تشنگی در طول ده روز عزاداری از آب تشت‌ها می‌نوشند، به شفابخش بودن این آب نیز عقیده دارند و آن را به عنوان تبرک به خانه‌ها می‌برند تا بیماران شان هم از آن آب بنوشند. البته با کم شدن آب باز هم آب تازه در تشت‌ها ریخته می‌شود که دیگر برای ریختن آب تازه شرایط خاصی وجود ندارد. روشن کردن شمع و خواندن دعای "فاتحه" نیز که دعای خاص آیین تشت گذاری است از دیگر برنامه‌های سنت تشت گذاری اردبیل به حساب می‌آید.
لازه به ذکر است فقط در تشت گذاری مسجد جامع است که شش تشت به نشان شش محله گذاشته می‌شود و ریش سفیدان پنج محله اصلی دیگر نیز حضور می‌یابند. در تشت گذاری مساجد دیگر فقط عزادارن یک محله یا یک مسجد به نشان همدلی حضور می‌یابند و تعداد تشت‌ها هم ثابت نیست. در هر حال باید گفت باشکوه ترین آیین تشت گذاری متعلق به مسجد جامع شهر است.
بر اساس متن کامل و قدیمی ‌دعای تشت گذاری که به صورت تلفیقی با استفاده از سه زبان فارسی، ترکی و عربی نوشته شده می‌توان حدس زد آیین تشت گذاری ریشه در عصر صفویه داشته باشد. اما آنچه مسلم می‌دانیم این است که در دوره قاجاریه تشت گذاری در مسجد جامع اردبیل برگزار می‌شده. البته در آن مقطع برای ریختن آب به درون تشت‌ها از مشک استفاده می‌کردند که اکنون مشک‌ها جای خود را به کوزه‌های آب داده اند.
در عصر قاجاریه فقط در مسجد جامع اردبیل تشت گذاری برگزار می‌شد و سپس سایر محلات اصلی شهر نیز نسبت به انجام این مراسم اقدام کردند. چنانکه اکنون در 200 مسجد شهر اردبیل مراسم تشت گذاری برگزار می‌شود. علاوه بر این در سه دهه اخیر برگزاری مراسم تشت گذاری به سایر شهرهای استان اردبیل و بیشتر شهرهای استان‌های آذربایجان شرقی و غربی و چند شهر دیگر نیز تسری یافته. همچنین اردبیلی‌های مقیم تهران هم در آستانه آغاز ماه محرم اقدام به برپایی آیین تشت گذاری می‌کنند. در هر حال تا جایی که می‌دانیم قدیمی‌ترین آیین تشت گذاری در مسجد جامع اردبیل و روز 27 ذی الحجه انجام شده است.




تشت گذاری نشانه چیست؟
تشت گذاری از یک طرف اهمیت مساله آب را نشان می‌دهد؛ چراکه آب برای ساکنان منطقه همواره دارای اهمیتی فوق العاده بوده زیرا ایران کشوری نیمه خشک است و عراق و عربستان نیز کشورهایی خشک به حساب می‌آیند. پس به خودی خود آب برای ساکنان این مناطق مساله مهمی‌است. از طرف دیگر آب در حادثه کربلا جایگاه ویژه ای دارد. براساس مدارک تاریخی احتمال می‌رود حسین بن علی، امام سوم شیعیان در شهریور ماه که به "خرماپزان" معروف است، مکه را به قصد عراق ترک کرده باشد. بر اساس روایت‌های تاریخی پیش از رسیدن حسین بن علی و یاران و اهل بیتش به کربلا، "حر" برای بار نخست در منطقه ای به اسم "زباله" راه را بر امام سوم شیعیان بسته و حرکت کاروان وی را متوقف می‌سازد. حسین بن علی همانجا، علی رغم کمبود آب، دستور می‌دهد تشت‌هایی که همراه کاروان بوده را زمین بگذارند و آب مشک‌ها را درون تشت‌ها خالی کنند تا هم یاران خودش و هم سربازان حر از آن آب بنوشند و هر دو طرف، چارپایان شان را نیز سیراب سازند. این اتفاق هم می‌تواند یکی از دلایل ایجاد مراسم تشت گذاری محسوب شود. علاوه بر این اهمیت آب در روز‌های تاسوعا و عاشورا هم بر کسی پوشیده نیست.

علاوه براین نیاز عزاداران حسینی به نوشیدن آب نیز مقوله دیگری است که در بررسی ریشه‌های تشت گذاری نباید نسبت به آن بی توجه بود؛ چنانچه در قدیم که آب آشامیدنی را از چاه‌های سنگی مجاور شهر اردبیل کشیده و با گاری به شهر می‌آوردند، آب موجود در تشت‌ها -- که مدام نیز پر می‌شد--، می‌توانست نیاز عزاداران به آب آشامیدنی را تامین کند.

در نهایت می‌توان گفت بزرگداشت آب به یاد حرکت عاشورا یکی از مهم ترین دلایل ایجاد آیین تشت گذاری بوده و تشت گذاری را رسمی‌ترین استقبال اردبیلی‌ها از روزهای عزاداری امام سوم شیعیان می‌داند.


عزاداری در اردبیل از دیدگاه اولئاریوس


اولئاریوس در باره عزاداری ایرانیان می نویسد: 13 ماه مه مصادف با اول ماه محرم و ایام عزاداری ایرانی هاست که مدت ده روز را تا عاشورا به عزا می‌نشینند این مراسم فقط در ایران انجام شده و در کشورهای دیگر اسلامی از آن تبعیت نمی کنند.این عزاداری به یادبود شهادت حسین (ع) فرزند علی است که بنابر روایت ایرانی ها در طی جنگی که با سپاهیان یزید کرد و این سپاهیان مدت چند روز  آب را به روی آنها بستند ، به اتفاق یاران و همراهان خود به شهادت رسید در این پیکار نابرابر 72 تیر به بدن حسین اصابت کرد و «سنعان بن عنس » کاردی را در بدن امام فرو کرد و سرانجام به دست شمر به شهادت رسید علت آنکه این مراسم عزا مدت ده روز به طول می انجامد آنست که دشمنان و کفار ، حسین و یارانش را که از مدینه به کوفه مسافرت می‌کردند مدت ده روز تعقیب کرده و در فشار گذاشته بودند در این ایام ، ایرانیها لباس سیاه و عزا پوشیده و غمگین هستند ، شوخی و بذله گوئی نمی کنند، لب به مشروب نمی زنند و از منهیات پرهیز می‌نمایند.


 وی درباره عزاداری در اردبیل در ماه محرم می نویسد: در آن موقع در اردبیل مراسم خاصی انجام می شد. نوجوانان در کوچه و خیابان دور هم جمع شده و دسته هایی را تشکیل می دادند و با بیرق های بلند در حالیکه فریاد یا حسین ، یا حسین می کشیدند به طرف مساجد و تکایا می رفتند و در شب های سه روز آخر ایام عاشورا مردان هم در تکایا و در زیر چادرهای بزرگ اجتماع کرده و در حالیکه مشعل هائی در دست داشتند با فریاد و شیون زیاد که خون به صورت آنها آمده و رنگ و رویشان سرخ می شد ، عزاداری می کردند. من به اتفاق چند نفر از همکارانم به تماشای این دسته ها در یکی از تکایا رفتیم ، آنها وقتی ما را مشاهده کردند ، دعوت نمودند که داخل شویم و به دست هر یک از ما یک شمع دادند ،مدتی در تکیه بوده و مراسم عزاداری را تماشا می کردیم ، آنگاه دسته به حرکت آمده  و با مشعل هائی که راه  آنها را روشن می کرد، در کوچه و خیابان شروع به گردش می کردند


در آخرین روز ایام عزاداری ، دستجات در خیابانها و معابر از صبح تا ظهر حرکت می کنند و شب آن روز نیز در مراسم خاصی شرکت می نمایند. محل اجتماع اصلی این دسته جات در جلوی مزار شیخ صفی الدین است که پرچم و بیرق بلندی را که بنابر روایاتی فاطمه دختر پیغمبر (ص) بدست خود برافراشته و شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی این پرچم را از مدینه به اردبیل آورده است ، در آنجا نصب کرده اند. این پرچم به طوریکه می گویند موقعی که دستجات عزاداری حسین ، حسین می گویند خود به خود تکان می خورد و هنگامی که به ذکر مصیبت می پردازند که چطور حسین را شهید کردند تکانهای پرچم شدید تر می شود. من خودم شخصاً در آن محل نبودم که تکانهای پرچم را به چشم ببینم ولی ایرانیها با تاکید زیاد به من می گفتند که با چشمان خود دیده اند چگونه پرچم خودبخود تکان خورده و به حرکت در می آید.


ظهر روز عاشورا ، خان اردبیل به اطلاع سفیران رساند که امشب ایرانی ها در آخرین روز دهه محرم مراسم عزاداری خاص خود را برپا می کنند و چنانکه مایل باشیم این مراسم را تماشا کنیم به منزل او برویم ولی بشرط آنکه از خوردن مشروب خودداری نماییم. این دعوت را قبول کردیم و بعد از غروب آفتاب به منزل خان رفتیم خان جلوی در منزل خود از ما به گرمی استقبال کرد و دعوت کرد که روی صندلیهایی که کنار در گذاشته بودند بنشینیم زیرا مراسم عزاداری در میدان جلوی اقامتگاه خان انجام می‌شد. خود خان در طرف راست در به تنهایی روی فرشی که گسترده بودند نشست .جلوی ما روی زمین سفره ای پهن کرده بودند که در آن انواع شیرینی ها و شربت آلات  را مطابق سبک و سلیقه ایرانی ها چیده بودند. جلوی در یک شمعدان بزرگ برنجی چهارپایه را روی زمین گذاشته بودند که شمع های زیادی در آن می سوخت و در گوشه و کنار فانوسها و چراغ های روغنی زیادی به در و دیوار آویخته بودند . جلوی ما یک شمعدان بزرگ چوبی گذارده بودند که در حدود 20 تا 30 شمع در آن می‌سوخت، در وسط میدان نیز شمعدانها و مشعل های زیادی روشن بود و طنابهایی بالای میدان کشیده بودند که با کاغذهای الوان تزئین شده بود


مردم شهر اردبیل در دستجات زیادی وارد میدان شدند ، عده ای از آنها روی زمین نشستند و جمعی دیگر که مشعل ها و چوبهایی که سرآنها نارنج زده بودند ، در دست داشتند دور یکدیگر دایره وار جمع شده و شروع به خواندن مرثیه کردند . در اردبیل پنج خیابان و محله وجود دارد و در هر محله ای نیز اصناف مختلفی هستند که هر یک جداگانه دسته ای درست کرده و در مراسم عزاداری شرکت می‌نمایند. این دستجات قبلاً سعی می کنند که از شعرای اردبیل بهترین اشعار و نوحه ها را گرفته و آن را به وسیله یک نوحه خوان خوش آواز در میدان و در حضور خان به اجرا در آورند. و هر دسته که نوحه و اشعار بهتری را عرضه کرد مورد تشویق قرار گرفته و به افراد آن شربت می دهند. بدین ترتیب آن شب این دسته جات مختلف هر یک به دنبال هم جلوی خان آمده و در حالیکه دایره وار می ایستادند نوحه خود را خوانده و می گذشتند و این مراسم در حدود دو ساعت به طول انجامید و در پایان دسته ها دعا کردند که اعضای سفارت ما به سلامت به حضور شاه برسند و در انجام ماموریت خود موفق باشند. در گوشه دیگری از میدان هفت نفر مرد لخت و برهنه که فقط عورت خود را پوشانده و از سر تا نوک پای خود را با نفت و مرکب سیاه کرده بودند ، بالا و پایین پریده و دو سنگ را که در دو دست داشتند به هم کوبیده و فریاد می زدند یا حسین ، یا حسین! به طوریکه می گفتند در بعضی از مراسم ، عده ای نیز سراپای خود را قرمز کرده و به رنگ خون در می آوردند و به این ترتیب در عزاداری شرکت می نمایند.


وی در  ادامه این گزارش می نویسد: پس از پایان مراسم عزاداری کلبعلی خان برای سرگرمی و خوشایند سفیران دستور داد تا آتشبازی مفصلی بکنند که این کار با اعتراض و بدگوئی عده ای از ایرانی ها واقع شد زیرا آنها می گفتند پس از این عزاداری بزرگ ، آتشبازی آنهم به خاطر خوشایند یک عده کافر فرنگی به هیچ وجه درست نبوده و خان نمی بایستی چنین کاری بکند. آتشبازی به اشکال مختلف قلعه و برج کوچک ، چرخ های آتشین ، ستاره ، فانوس ، قورباغه و غیره انجام شد و از همه  آنها جالبتر شکل یک قلعه بود که فشفشه های روی حصار و برج های آن یکی پس از دیگر مشتعل شده و در پایان کار قلعه آتشینی نمودار می شد ، فشفشه های مخصوصی نیز از طرف آنها آتش زده می شد که «پاچه خیزک» می گفتند و این فشفشه ها به جای هوا، میان مردم تماشاچی رفته و لابلای آنها می چرخید و البته در این میان تماشاچیان را بدون آسیب هم نمی گذاشت و سر و دست یا لباس آنها را هم می سوزاند . در این بین فشفشه هایی هم به طرف هوا شلیک می شود که در ارتفاع نسبتاً زیاد منفجر گردیده و جرقه های ستاره مانند و رنگارنگ زیادی را به اطراف پخش می کرد. نوع دیگر آتشبازی لوله های کوتاهی بود که آنها را با زنجیر به زمین میخ کرده بودند و در این لوله ها باروت ریخته و از دهانه آنها آتش و جرقه به خارج پخش می شد و آنها را ایرانی ها «خمپاره» می نامیدند.


اولئاریوس درباره دسته های عزاداری و قمه زنی در اردبیل در ماه محرم می افزاید: فردای آنروز ، قبل از طلوع آفتاب مراسم تشییع جنازه شهیدان کربلا انجام شد ، بدین معنی که دسته بزرگی با علم و کتل و بیرق با عده ای اسب و شتر که آنها را سیاه پوش کرده و تابوت های نیلگونی را شبیه به اجساد روی آنها گذاشته بودند ، در خیابانها و کوچه های شهر شروع به گردش کردند. روی بعضی از شترها و اسبها کودکان و پسر بچه هایی را به عنوان بازماندگان شهدای کربلا نشانده بودند و به زین و روپوش نیلگون این اسبها و شترها تیرهایی فرو رفته بود که به منزله تیرهایی بود که کفار و دشمنان حسین به طرف آنها پرتاب کرده بودند. روی بعضی از اسبها و شترها هم تیر و کمان و شمشیر و کلاه خود و زره و سایر سلاح قدیمی را به عنوان سلاح باقیمانده از شهدا حمل می کردند. پس از طلوع آفتاب این عده در جلوی مزار شیخ صفی جمع شده و به تیغ زنی پرداختند. بدین معنی که عده ای با چاقو ، بازوهای خود را خراش داده و مجروح می کردند و جمعی هم رگهای خود را زده و از آنها خون جاری می شد ، به طوریکه تا حوالی ظهر زمین این میدان را خون فرا می گرفت. عده ای از پسران و نوجوانان که بازوهای خود را خراش داده و مجروح کرده بودند با مشت روی این جراحات کوبیده و تمام سر و صورت و دست خود را خونین کرده بودند. ایرانی ها این کار را به یادبود خونریزی و شهادت حسین و یاران او می کنند و معتقدند با خونی که از آنها جاری می شود گناهان شسته می شود و کسانی که در ایام عاشورا و روز شهادت علی و عیدقربان بمیرند ، آمرزیده خواهند شد.






نوشته شده در تاریخ شنبه 14 آبان 90 توسط محمدرضا غفارزاده

 مردم اردبیل هرپنجشنبه وجمعه و در هیئت های هفتگی و روزانه در مراسم هیأت مذهبی شرکت می کنند وبه ذکر مصائب ومناقب خاندان عصمت وطهارت می پردازند برخی از هیأت مذهبی در وسط هفته به اجرای مراسم می پردازنند وجلسات قرآنی و احکام در برخی از هیأت مذهبی دایر می باشد ودر ایام شهادت ووفات ویا میلاد هریک از چهراده معصوم علیهم السلام وشهدا واسرای کربلا مراسم ویژه ای توسط تمامی هیأت مذهبی شهر اردبیل برگزار می گرددوهر چه ماه محرم نزدیک ونزدیکتر می شود شور وشوق حسینیان اردبیلی بیشتر وبیشتر می گرددتا این که هشتم ذیحجه فرا می رسد ومردم به روز هشتم ذیحجه هرسالی به همراه دسته زنجیر زنان محله دروازه در سطح شهر به عزاداری برای شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام می پردازند واز آن روز به بعد همه روزه مراسم هفته خوانی زنجیر زنی در اغلب محلات وکوچه های اردبیل برپاگشته تا اینکه ایام طشت گذاری فرا می رسد ومراسم مختلف طشت گذاری برپا می گرددواز 26 تا 29 ذیحجه مردم در مراسم مختلف طشت گذاری برپا می گردد واز 26تا 29 ذیحجه مردم در مراسم مختلف طشت گذاری (حسینیه اوچدکان(26)،مسجد جامع(27)،مسجد اعظم ،مسجد گازران،مسجدی طوی،مسجد سرچشمه،مسجد اوچدکان(28)،مسجد پیرعبدالملک،مسجد عالی قاپو ،همه شعب تابعه محلات ششگانه (29)) شرکت می کنند تا اینکه ایام محرم فرامی رسد ودر ایام محرم همه مردم اردبیل با دسته های عزاداری محله وکوچه خود به عزاداری می پردازند واز دوم محرم تا هشتم محرم هر محله ای به نوبت جهت عزاداری به بازار شهر می رود وروز جمعه دهه اول محرم عزاداری در بازار شهر اردبیل تعطیل است هفتم محرم روز ی است که را آب فرات بر کاروان امام حسین علیه السلام بسته می شود وعزاداران اردبیلی وتمامی دسته های سینه زنی وزنجیر زنی پس ز غروب آفتاب در حین سینه زنی وزنجیرزنی اشاره ای به بسته شدن آب فرات می کنند وداغ مردم عزادار بیشتر وبیشتر می گردد.

عزاداری هشتم نهم ودهم محرم در اردبیل :
تمامی دسته های عزاداری کننده در اردبیل شب تاسوعا تا صبح تاسوعا به عزاداری می پردازند وهر دسته سینه زنی یا زنجیر زنی در مسجدی مشخص ختم مراسم عزاداری بصورت دسته ای می نمایند مثلا دسته زنجیر زنان کوچه جمعه مسجد شب تاسوعا در مسجد علی آباد به ختم مجلس می پردازد ودر ختم مجلس از احوالات حضرت اباالفضل (ع) خوانده می شود ونوحه خوانان ورجز خوانان توسل به حضرت اباالفضل علیه السلام می کنند ودر این شب همه مردم هر محله یا کوچه ای به همراه دسته سینه زنان یا زنجیرزنان آن کوچه یا محله به اقامه عزاداری می پردازنندودر مجلس آخر در اثر تعزیه داری برخی از عزاداران از فرط حزن واندوه غش می کنند که با پاشیده شدن آب برروی آنان دوباره بیدار شده ودوباره به تعزیه داری می پردازند در آخرین مجلس یعنی صبح تاسوعا تک تک دسته های عزاداری کننده اردبیلی ودر هریک از مساجد شهر اردبیل مراسمی بسیار پربار وسرشار از معنویت برگزار می کنند وبرخی از دسته های عزاداری کننده پس از اقامه نماز صبح تاسوعا تا هنگام طلوع آفتاب صبح تاسوعا به اقامه عزاداری می پردازند.از صبح تاسوعا در تمامی مساجد ،تکایا وسقاخانه های شهر مراسم شمع گذاری انجام می پذیرد واغلب عزاداران با دسته های مختلف شمع گذاری وپای پیاده لااقل در 41 مسجد شهر به مراسم شمع گذاری می پردازند وبعداز ظهر تاسوعا مختلف سینه زنی وشبیه خوانی جهت اقامه مراسم تعزیه داری به سطح شهر می آیند .بعداز غروب روز تاسوعا در جلوی اغلب مساجد وتکیه های شهر اردبیل خیمه هایی بر پا می شد برخی خیمه ها چوبی وبرخی آهنی بودند که پارچه سفیدی بر روی آنها کشیده می شد وپارچه ها پارچه های نذری بودند که اشخاص نذر می کردند .
شب عاشورا فر می رسد مردم هر کوچه ومحلی ای جهت انجام مراسم تعزیه داری مختلف به مسجد محله وکوچه خود می آمدند وبه تعزیه داری در مسجد محله یا کوچه خود می پردازند ،صبح عاشورا در اردبیل همه مردم در تکایا ومساجد خواندن زیارت عاشورا می باشند ومراسم شبیه خوانی عاشورا در اکثر میادین شهر ودر محوطه مساجد ها برگزار می شد مردم به دور میدان شبیه خوانی حلقه می زدند وشبیه خوانان در داخل میدان به اجرای مراسم شبیه خوانی می پرداختند وبعداز مراسم شبیه خوانی به عزاداری سینه زنی در کوچه وبازار اردبیل در روز عاشورا می پردازندودر طی راهها مردمان اردبیل خرما وچای وکلوچه به عزاداری می دادند .در ظهر عاشورا مردم اردبیل پس از اتمام مراسم عزاداری، استقبال از عزاداران به احسان طعام در خانه ها ومساجد محله ها می پرداختند .
نماز ظهر عاشورا در میدان سرچشمه اردبیل بصور نماز جماعت و به امامت امام جمعه محترم شهر اردبیل اقامه می شد وهمه مردم با حزن واندوه غم انگیزدر این نماز پرفیض ظهر عاشورا شرکت می کردند.

غروب عاشورا:
بعداز غروب آفتاب روز عاشورا وپس از اقامه نماز جماعت در مساجد وتکایا همه عزاداران وتعزیه داران هر محله یا کوچه ای در اردبیل به مسجد ومحله یا کوچه خود می آیند ودورا دور مسجد می نشینندورئیس محله به قرائت صلوات وفاتحه می پردازد وصلوات می فرستد به آنهایی که قدم ،قلم ،مال وعلم خویش در جهت اقامه عزاداری امام حسین علیه السلام کمک کرده اند سپس مراسم شام غریبان در اغلب مساجد شهر اردبیل می پردازند وسینه زنان دو دسته می شوند وهر دسته ای شعار می گویند ودر نهایت نوحه خوانان به ذکر مصائب می پردازد وبا سخنرانی وروضه خوانان روحانی محل مجلس خاتمه می یابد.

گلمشوق ای شیعه لر شام غریبانه بیز        ویر مقه باش ساغلقی زینب نالانه بیز




نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آبان 90 توسط محمدرضا غفارزاده

قالب وبلاگ